بزارى همى مويه آغاز كرد * همى بركشيد از جگر باد سرد
فغانش ز ايوان به كيوان رسيد * همى زار بگريست هر كان شنيد
چو رستم چنان ديد بگريست زار * بباريد از ديده خون در كنار
تو گفتى مگر رستخيز آمدست * كه دل را ز شادى گريز آمدست
دگربار تابوت سهراب شير * بياورد پيش مهان دلير
چو ديدند آن مردمان روى اوى * بكردند هركس بسر هاىوهوى
بپوشيد بازش بديباى زرد * سر تنگ تابوت را سخت كرد
تراشيد تابوتش از عود خام * برو برزده بند زرين ستام
بگيتى همه برشد اين داستان * كه چون كشت فرزند را پهلوان
جهان سربسر پر ز تيمار گشت * هر آنكس كه بشنيد غمخوار گشت
برستم برين روز چندى گذشت * بگرد دلش شادمانى نگشت
به آخر شكيبائى آورد پيش * كه جز آن نميديد هنجار خويش
جهان را بسى هست زينسان بباد * بسى داغ بر جان هركس نهاد
كرا در جهان هست هوش و خرد * كجا او فريب زمانه خورد ؟
خبر كشته شدن سهراب را به تهمينه دادند و تهمينه هاىهاى گريست :
بمادر خبر شد كه سهراب گرد * ز تيغ پدر خسته گشت و بمرد
خروشيد و جوشيد و جامه دريد * بزارى بر آن كودك نارسيد
برآورد بانگ و غريو خروش * زمان تا زمان زو هميرفت هوش
مرآن زلف چون تاب داده كمند * بانگشت پيچيد و از بن بكند
بسر برفكند آتش و برفروخت * همى موى مشگين به آتش بسوخت
هميگفت « كاى جان مادر كنون * كجائى سرشته به خاك و به خون ؟
« غريب و اسير و نژند و نزار * به خاك اندرون آن تن نامدار
« دو چشمم به ره بود گفتم مگر * ز سهراب و رستم بيابم خبر
« چه دانستم اى پور كه ايدر خبر * كه رستم بخنجر دريدت جگر ؟
« دريغش نيامد از آنروى تو ؟ * از آن برز بالا و بازوى تو ؟
« بپرورده بودم تنش را بناز * برخشنده روز و شبان دراز
« كنون آن به خون اندرون غرقه گشت * كفن بر تن پاك او خرقه گشت
« كنون من كرا گيرم اندر كنار ؟ * كه خواهد بدن مرمرا غمگسار ؟
« دريغا تن و جان چشم و چراغ * به خاك اندرون مانده از كاخ و باغ
« پدر جستى اى گرد لشگر پناه * بجاى پدر گورت آمد به راه
« از آن پيش كو دشنه را بركشيد * جگرگاه سيمين تو بردريد
« چرا آن نشانى كه مادرت داد * ندادى برو بر نكرديش ياد ؟