تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
بزارى همى مويه آغاز كرد * همى بركشيد از جگر باد سرد فغانش ز ايوان به كيوان رسيد * همى زار بگريست هر كان شنيد چو رستم چنان ديد بگريست زار * بباريد از ديده خون در كنار تو گفتى مگر رستخيز آمدست * كه دل را ز شادى گريز آمدست دگربار تابوت سهراب شير * بياورد پيش مهان دلير چو ديدند آن مردمان روى اوى * بكردند هركس بسر هاىوهوى بپوشيد بازش بديباى زرد * سر تنگ تابوت را سخت كرد تراشيد تابوتش از عود خام * برو برزده بند زرين ستام بگيتى همه برشد اين داستان * كه چون كشت فرزند را پهلوان جهان سربسر پر ز تيمار گشت * هر آنكس كه بشنيد غمخوار گشت برستم برين روز چندى گذشت * بگرد دلش شادمانى نگشت به آخر شكيبائى آورد پيش * كه جز آن نميديد هنجار خويش جهان را بسى هست زينسان بباد * بسى داغ بر جان هركس نهاد كرا در جهان هست هوش و خرد * كجا او فريب زمانه خورد ؟
خبر كشته شدن سهراب را به تهمينه دادند و تهمينه هاىهاى گريست :
بمادر خبر شد كه سهراب گرد * ز تيغ پدر خسته گشت و بمرد خروشيد و جوشيد و جامه دريد * بزارى بر آن كودك نارسيد برآورد بانگ و غريو خروش * زمان تا زمان زو هميرفت هوش مرآن زلف چون تاب داده كمند * بانگشت پيچيد و از بن بكند بسر برفكند آتش و برفروخت * همى موى مشگين به آتش بسوخت هميگفت « كاى جان مادر كنون * كجائى سرشته به خاك و به خون ؟ « غريب و اسير و نژند و نزار * به خاك اندرون آن تن نامدار « دو چشمم به ره بود گفتم مگر * ز سهراب و رستم بيابم خبر « چه دانستم اى پور كه ايدر خبر * كه رستم بخنجر دريدت جگر ؟ « دريغش نيامد از آنروى تو ؟ * از آن برز بالا و بازوى تو ؟ « بپرورده بودم تنش را بناز * برخشنده روز و شبان دراز « كنون آن به خون اندرون غرقه گشت * كفن بر تن پاك او خرقه گشت « كنون من كرا گيرم اندر كنار ؟ * كه خواهد بدن مرمرا غمگسار ؟ « دريغا تن و جان چشم و چراغ * به خاك اندرون مانده از كاخ و باغ « پدر جستى اى گرد لشگر پناه * بجاى پدر گورت آمد به راه « از آن پيش كو دشنه را بركشيد * جگرگاه سيمين تو بردريد « چرا آن نشانى كه مادرت داد * ندادى برو بر نكرديش ياد ؟