از آندشت بردند تابوت اوى * سوى خيمهء خويش بنهاد روى
بپردهسراى آتش اندر زدند * همه لشكرش خاك بر سر زدند
همان خيمه و ديبهء رنگرنگ * همه تخت پرمايه زرين پلنگ
بر آتش نهادند و برخاست غو * همى كرد زارى جهاندار گو
« دريغ آنهمه مردى و راى تو * دريغ آن رخ و برز بالاى تو
« دريغ اين غم و حسرت جانگسل * ز مادر جدا و ز پدر داغدل
« چگويند گردان و گردنكشان * چو زينسان شود نزد ايشان نشان ؟
« از اين چون بايشان رسد آگهى * كه بركندم از باغ سرو سهى
« بدين كار پوزش چه پيش آورم * كه دلشان بگفتار خويش آورم ؟ »
هميريخت خون و همى كند خاك * بتن جامه خسروى كرد چاك
همه پهلوانان كاووس شاه * نشستند بر خاك با او به راه
زبان بزرگان پر از پند بود * تهمتن به درد از جگر بند بود
چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند
چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه
چرا مهر بايد همى بر جهان * چو بايد خراميد با همرهان ؟
يكى دايره آمده چنبرى * فراوان در اين دايره داورى
جهان سرگذشتست از هر كسى * چنين گونهگون بازى آرد بسى
چو انديشهء بود گردد دراز * هميگشت بايد سوى خاك باز
اگر چرخ را هست ازين آگهى * همانا كه گشتست مغزش تهى
چنان دان كزين گردش آگاه نيست * بچون و چرا سوى او راه نيست
بدين رفتن اكنون نبايد گريست * ندانيم فرجام اين كار چيست
ز سهراب چون شد خبر نزد شاه * بيامد بنزديك او با سپاه
به رستم چنين گفت كاووس كى * كه « از كوه البرز تا برگ نى
« يكى زود سازد يكى ديرتر * سرانجام بر مرگ باشد گذر
« اگر آسمان بر زمين برزنى * و گر آتش اندر جهان در زنى
« نيابى همى رفته را باز جاى * روانش كهن دان بديگر سراى
« چه سازى و درمان اين كار چيست ؟ * برين رفته تا چند خواهى گريست ؟ »
وز آنجايگه شاه لشگر براند * به ايران خراميد و رستم بماند
زواره بيامد سپيده دمان * سپه راند رستم هماندر زمان
سپه پيش تابوت ميراندند * بزرگان بسر خاك بفشاندند
پس آنگه سوى زابلستان كشيد * چو آگاهى از وى بدستان رسيد
همه سيستان پيشباز آمدند * برنج و به درد و گداز آمدند
چو آمد تهمتن بايوان خويش * خروشيد و تابوت بنهاد پيش
چو رودابه تابوت سهراب ديد * ز چشمش روان جوى خوناب ديد
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 424
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٢٤