تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
از آندشت بردند تابوت اوى * سوى خيمهء خويش بنهاد روى بپرده‌سراى آتش اندر زدند * همه لشكرش خاك بر سر زدند همان خيمه و ديبهء رنگ‌رنگ * همه تخت پرمايه زرين پلنگ بر آتش نهادند و برخاست غو * همى كرد زارى جهاندار گو « دريغ آنهمه مردى و راى تو * دريغ آن رخ و برز بالاى تو « دريغ اين غم و حسرت جان‌گسل * ز مادر جدا و ز پدر داغدل « چگويند گردان و گردنكشان * چو زينسان شود نزد ايشان نشان ؟ « از اين چون بايشان رسد آگهى * كه بركندم از باغ سرو سهى « بدين كار پوزش چه پيش آورم * كه دلشان بگفتار خويش آورم ؟ » هميريخت خون و همى كند خاك * بتن جامه خسروى كرد چاك همه پهلوانان كاووس شاه * نشستند بر خاك با او به راه زبان بزرگان پر از پند بود * تهمتن به درد از جگر بند بود چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه چرا مهر بايد همى بر جهان * چو بايد خراميد با همرهان ؟ يكى دايره آمده چنبرى * فراوان در اين دايره داورى جهان سرگذشتست از هر كسى * چنين گونه‌گون بازى آرد بسى چو انديشهء بود گردد دراز * هميگشت بايد سوى خاك باز اگر چرخ را هست ازين آگهى * همانا كه گشتست مغزش تهى چنان دان كزين گردش آگاه نيست * بچون و چرا سوى او راه نيست بدين رفتن اكنون نبايد گريست * ندانيم فرجام اين كار چيست ز سهراب چون شد خبر نزد شاه * بيامد بنزديك او با سپاه به رستم چنين گفت كاووس كى * كه « از كوه البرز تا برگ نى « يكى زود سازد يكى ديرتر * سرانجام بر مرگ باشد گذر « اگر آسمان بر زمين برزنى * و گر آتش اندر جهان در زنى « نيابى همى رفته را باز جاى * روانش كهن دان بديگر سراى « چه سازى و درمان اين كار چيست ؟ * برين رفته تا چند خواهى گريست ؟ » وز آنجايگه شاه لشگر براند * به ايران خراميد و رستم بماند زواره بيامد سپيده دمان * سپه راند رستم هم‌اندر زمان سپه پيش تابوت ميراندند * بزرگان بسر خاك بفشاندند پس آنگه سوى زابلستان كشيد * چو آگاهى از وى بدستان رسيد همه سيستان پيشباز آمدند * برنج و به درد و گداز آمدند چو آمد تهمتن بايوان خويش * خروشيد و تابوت بنهاد پيش چو رودابه تابوت سهراب ديد * ز چشمش روان جوى خوناب ديد
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 424 | غلامرضا معصومى