را خوار كرد و كشت . او ميخواست پدرش را پيدا كند و آرزويش ديدار رستم بود . بجاى ديدار پدرش مرگ را استقبال كرد . آخر اى فرزندم چرا آن نشانيهائيرا كه من به تو دادم به پدرت ندادى كه او تو را نكشد . اين جملهها را گفت و زارزار گريست و صورت خود را خراشيد و مويش را كند . تهمينه آنقدر گريه كرد كه بيهوش شد و به زمين افتاد . مدتى گذشت تا دوباره به هوش آمد و دوباره گريه كرد و گفت اسب سهراب را پيشش آوردند . سر اسب را به آغوش گرفت و بوسيد . لباسهاى رزم سهراب را آورد و در كنارش گرفت ولى هيچكدام از اينكارها دل او را تسلى نبخشيد و آنقدر گريست و غم خورد تا يكسال پس از مرگ سهراب تهمينه نيز بمرد . بدينترتيب اين داستان غمانگيز خاتمه يافت ولى مدتها جنگ بين ايران و توران ادامه داشت و رويدادهاى مهمى پيش آمد .
بفرمود رستم كه تا پيشكار * يكى جامه آرد برش پرنگار
جوانرا بر آن جامهء زرنگار * بخواباند و آمد بر شهريار
گو پيلتن سر سوى راه كرد * كس آمد پيش زود آگاه كرد
كه « سهراب شد زين جهان فراخ * همى از تو تابوت خواهد نه كاخ »
چو بشنيد رستم خراشيد روى * هميزد به سينه همى كند موى
پياده شد از اسب رستم چو باد * بجاى كله خاك بر سر نهاد
هميگفت زار « اى نبرده جوان * سرافراز و از تخمهء پهلوان
« نبيند چو تو نيز خورشيد و ماه * نه جوشن نه خود و نه تخت و كلاه
« كرا آمد اين پيش كامد مرا ؟ * كه فرزند كشتم بپيران سرا
« بريدن دو دستم سزاوار هست * جز از خاك تيره مبادم نشست
« كه فرزند سهراب دادم بباد * كه چون او گوى نامدارى نزاد
« چو من نيست در گرد كيهان يكى * به مردى بدم پيش او كودكى
كدامين پدر اينچنين كار كرد * سزاوارم اكنون بگفتار سرد
« بگيتى كه كشته است فرزند را ؟ * دلير و جوان و خردمند را ؟
« پدرش آن گرانمايهتر پهلوان * چگويد بدان دخت پاك جوان ؟
« كه رستم بكينه برو دست يافت * بدشنه جگرگاه او برشكافت
« برين تخمهء سام نفرين كنند * مرا نام بىمهر و بىدين كنند »
بفرمود تا ديبهء خسروان * كشيدند بر روى پور جوان