تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
آن خوابانيد و خود پيش كاووس شاه آمد و در بين راه بود كه بدنبالش فرستادند و خبر دادند كه سهراب مرده است و ديگر نوشدارو لازم نيست حالا بايد به فكر تابوت باشى . رستم چون مرگ سهراب را شنيد شروع بگريستن كرد ناله‌ى شديدى نمود و موى خويش را كند و رويش را خراشيد . از رخش پياده شد و خاك بر سرش ريخت و گريه كرد و بر كردهء خويش افسوس خورد و پشيمان شد و خود را سرزنش كرد كه چرا فرزند خويش را كشته است ؟ رستم فرمود تا پارچهء حريرى مانند جامهء شاهان آوردند و بر روى تابوت سهراب كشيدند و تابوتش را بدوش از آن دشت به خيمه خود بردند و خيمه‌اش را آتش زدند و همهء لشگر خاك بر سرشان ريختند . رستم گريه‌ها كرد و با خود گفت كه پاسخ تهمينه را چگونه دهد كه پسرش را كشته است . رستم از سرزنش كردن او بيشتر شرم داشت . كاووس شاه برستم گفت كه همه بايد بميرند كيست كه زندگى جاويد يافته است ؟ و او را تسلى داد و قرار شد كه جنازهء سهراب را به زابلستان ببرند . رستم و زواره با سپاهى گران همراه جنازهء سهراب بسوى زابل حركت كردند . چون زال و رودابه ( پدر و مادر رستم ) آگاه شدند كه رستم پسر خود سهراب را كشته است گريه كردند و ناله كردند . چون كارى بوده ناشدنى ، كى پدرى پسرش را كشته است ؟ در همه جاى دنيا خبر كشته شدن سهراب بدست رستم شنيده شد و همه رستم را سرزنش كردند و فقط دوستانش او را تسليت دادند . عاقبت تهمينه هم از اين راز آگاه شد . تهمينه مادر سهراب چون از مرگ نور چشم خود اطلاع يافت ناله كرد و گريه كرد و زلفانش را كند و موهايش را آتش زد و رخش را خراش داد و گفت چشمان من به راه بود كه از رستم و سهراب خبرى به من برسد ولى چه ميدانستم كه خبر مرگ پسرم را برايم مىآورند . چگونه من سهراب را بزرگ كردم و عزيز داشتم و چگونه پدرش او رستم شكم سهراب را با خنجر دريده و دريافته است كه سهراب پسرش بوده و از پشيمانى گريبان خود را پاره مىكند . از مجلس هفدهم مينياتورهاى شاهنامهء خطى فردوسى شماره 4336 قرن دهم هجرى متعلق به موزهء ايران باستان اسلايد گرفته شده است .