فرستاد نزديك هومان پيام * كه « شمشير كين ماند اندر نيام
« نگهدار آن لشكر اكنون توئى * نگه كن بديشان مگر نغنوى
« كه با تو مرا روز پيكار نيست * همان بيش از اين جاى گفتار نيست »
چو برگشت از آن جايگه پهلوان * بيامد بر خسته پور جوان
يكى دشنه بگرفت رستم بدست * كه از تن ببرد سر خويش پست
بزرگان به دو اندر آويختند * ز مژگان همى خون دل ريختند
به دو گفت گودرز « كاكنون چه سود * گر از روى گيتى برآرى تو دود ؟
« تو بر خويشتن گر كنى صد گزند * چه آسانى آيد بدان ارجمند ؟
« اگر مانده باشد مر او را زمان * بماند بگيتى تو با او بمان
« و گر زين جهان آنجوان رفتنيست * نگه كن بگيتى كه جاويد كيست
« شكاريم يكسر همه پيش مرگ * سر زير تاج و سر زير ترك
« چو آيدش هنگام بيرون كنند * وزان پس ندانيم تا چون كنند
« دراز است راهش اگر كوته است * پراكندگانيم اگر همرهست
« ز مرگ اى سپهبد بىاندوه كيست ؟ * همى خويشتن را ببايد گريست »
بگودرز گفت آنزمان پهلوان * كه « اى گرد با نام روشنروان
« پيامى ز من سوى كاووس بر * بگويش كه ما را چه آمد بسر
« گرت هيچ ياد است كردار من * يكى رنجه كن دل به تيمار من
« از آن نوشدارو كه در گنج توست * كجا خستگان را كند تندرست
« بنزديك من با يكى جام مى * سزد گر فرستى هماكنون ز پى
« مگر كو ببخت تو بهتر شود * چو من پيش تخت تو كهتر شود
بيامد سپهبد بكردار باد * بكاووس يكسر پيامش بداد
به دو گفت كاووس « كز پيلتن * كرا بيشتر آب نزديك من
« نخواهم كه او را بد آيد به روى * كه هستش بسى نزد من آبروى
« و ليكن اگر داروى نوش من * دهم زنده ماند يل پيلتن
« چو فرزند او زنده باشد مرا * يكى خاك باشد بدست اندرا
« سخنهاى سهراب نشنيدهء ؟ * نه مرد بزرگ جهانديدهء ؟
« كز ايرانيان سر ببرم هزار * كنم زنده كاووس كى را بدار
« كسى دشمن خويشتن پرورد * بگيتى درون نام بد گسترد »
چو بشنيد گودرز برگشت زود * بر رستم آمد بكردار دود
به دو گفت « خوى بد شهريار * درختيست حنظل هميشه ببار
« بتندى بگيتى ورا يار نيست * همان رنج كسرا خريدار نيست
« ترا رفت بايد بنزديك اوى * كه روشن كنى جان تاريك اوى »
رستم دستور داد پارچهى زربفتى آوردند و سهراب را در ميان