تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
فرستاد نزديك هومان پيام * كه « شمشير كين ماند اندر نيام « نگهدار آن لشكر اكنون توئى * نگه كن بديشان مگر نغنوى « كه با تو مرا روز پيكار نيست * همان بيش از اين جاى گفتار نيست » چو برگشت از آن جايگه پهلوان * بيامد بر خسته پور جوان يكى دشنه بگرفت رستم بدست * كه از تن ببرد سر خويش پست بزرگان به دو اندر آويختند * ز مژگان همى خون دل ريختند به دو گفت گودرز « كاكنون چه سود * گر از روى گيتى برآرى تو دود ؟ « تو بر خويشتن گر كنى صد گزند * چه آسانى آيد بدان ارجمند ؟ « اگر مانده باشد مر او را زمان * بماند بگيتى تو با او بمان « و گر زين جهان آنجوان رفتنيست * نگه كن بگيتى كه جاويد كيست « شكاريم يكسر همه پيش مرگ * سر زير تاج و سر زير ترك « چو آيدش هنگام بيرون كنند * وزان پس ندانيم تا چون كنند « دراز است راهش اگر كوته است * پراكندگانيم اگر همرهست « ز مرگ اى سپهبد بىاندوه كيست ؟ * همى خويشتن را ببايد گريست » بگودرز گفت آنزمان پهلوان * كه « اى گرد با نام روشنروان « پيامى ز من سوى كاووس بر * بگويش كه ما را چه آمد بسر « گرت هيچ ياد است كردار من * يكى رنجه كن دل به تيمار من « از آن نوشدارو كه در گنج توست * كجا خستگان را كند تندرست « بنزديك من با يكى جام مى * سزد گر فرستى هم‌اكنون ز پى « مگر كو ببخت تو بهتر شود * چو من پيش تخت تو كهتر شود بيامد سپهبد بكردار باد * بكاووس يكسر پيامش بداد به دو گفت كاووس « كز پيلتن * كرا بيشتر آب نزديك من « نخواهم كه او را بد آيد به روى * كه هستش بسى نزد من آبروى « و ليكن اگر داروى نوش من * دهم زنده ماند يل پيلتن « چو فرزند او زنده باشد مرا * يكى خاك باشد بدست اندرا « سخنهاى سهراب نشنيدهء ؟ * نه مرد بزرگ جهانديدهء ؟ « كز ايرانيان سر ببرم هزار * كنم زنده كاووس كى را بدار « كسى دشمن خويشتن پرورد * بگيتى درون نام بد گسترد » چو بشنيد گودرز برگشت زود * بر رستم آمد بكردار دود به دو گفت « خوى بد شهريار * درختيست حنظل هميشه ببار « بتندى بگيتى ورا يار نيست * همان رنج كسرا خريدار نيست « ترا رفت بايد بنزديك اوى * كه روشن كنى جان تاريك اوى »
رستم دستور داد پارچه‌ى زربفتى آوردند و سهراب را در ميان