آنگاه رستم پيامى را به وسيلهء گودرز به كاووس داد كه از آن نوشدارو كه در گنج دارد و هر زخمى را خوب مىكند جامى برايش بفرستد . گودرز پيش كاووس آمد و پيام رستم را به او داد ولى كاووس گفت نميخواهم رستم را ناراحت كنم ولى اگر اين نوشدارو را بدهم و سهراب زنده بماند مرا و شاهى مرا با خاك يكسان خواهد كرد . مگر سخنان سهراب را نشنيدهاى كه ميگفت « از ايرانيان همه را سر ميبرم و كاووس را زنده بدار ميزنم » هيچكس بدشمنش رحم مىكند و دشمنش را پرورش ميدهد . ؟
گودرز پيش رستم برگشت و گفت كه كاووس از سهراب خشمگين شده است و نوشدارو را به من نداد تو خودت برو شايد او را بر سر عقل آورى و خودت به او بگو كه سهراب پسر تو است و در ايران خواهد ماند و جزو پهلوانان ايران خواهد شد و براى سربلندى ايران كوشش خواهد كرد تا شايد نوشدارو را از كاووس بگيرى و سهراب را از مرگ نجات دهى . سخنان گودرز بپايان رسيد و رستم تصميم گرفت كه خود براى آوردن نوشدارو برود . در اينباره فردوسى مىگويد :
« بگو تا چه دارى ز رستم نشان * كه گم باد نامش ز گردنكشان
« كه رستم منم كم نماناد نام * نشيناد بر ماتمم پور سام »
بزد نعره و خونش آمد به جوش * همى كند موى و همى زد خروش
چو سهراب رستم بدانسان بديد * بيفتاد و هوش از سرش برپريد
به دو گفت « گر زانكه رستم توئى * بكشتى مرا خيره بر بدخوئى
« ز هرگونه بودم ترا رهنماى * نجنبيد يك ذره مهرت ز جاى
« كنون بند بگشاى از جوشنم * برهنه ببين اين تن روشنم
« ببازوم بر مهرهء خود نگر * ببين تا چه ديد اين پسر از پدر
« چو برخاست آواز كوس از درم * بيامد پر از خون دورخ مادرم
« همى جانش از رفتن من بخست * يكى مهره بر بازوى من ببست
« مرا گفت كاين از پدر يادگار * بدار و ببين تا كى آيد به كار
« كنون كارگر شد كه بيكار گشت * پسر پيش چشم پدر خوار گشت »
چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد * همى جامه بر خويشتن بردريد