هميريخت خون و همى كند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى
به دو گفت سهراب « كاين بدتريست * به آب دو ديده نبايد گريست
« ازين خويشتن كشتن اكنون چه سود ؟ * چنين رفت و اين بودنى كار بود »
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * تهمتن نيامد بلشكر ز دشت
بفرمود كاووس تا بوق و كوس * دميدند و آمد سپهدار طوس
وز آن پس بلشگر چنين گفت شاه * « كز ايدر هيونى سوى رزمگاه
« بتازيد تا كار سهراب چيست * كه بر شهر ايران ببايد گريست »
چو آشوب برخاست از انجمن * چنين گفت سهراب با پيلتن
كه « اكنون چو روز من اندر گذشت * همه كار تركان دگرگونه گشت
« همه مهربانى بدان كن كه شاه * سوى جنگ توران نراند سپاه
« كه ايشان ز بهر من جنگجوى * سوى مرز ايران نهادند روى
« نبايد كه بينند رنجى به راه * مكن جز به نيكى در ايشان نگاه
« بسى روز را داده بودم نويد * بسى كرده بودم ز هر در اميد
« بگفتم اگر زنده بينم پدر * بگيتى نمانم يكى تاجور
« چه دانستم اى پهلو نامور * كه باشد روانم بدست پدر ؟
« درين دژ دليرى ببند منست * گرفتار خم كمند منست
« بسى زو نشان تو پرسيدهام * همه بدخيال تو در ديدهام
« جز آن بود يكسر سخنهاى اوى * از او بازماند تهى جاى اوى
« چو گشتم ز گفتار او نااميد * شدم لاجرم تيره روز سفيد
« ببين تا كدامست از ايرانيان * نبايد كه آيد بجانش زيان
« نشانى كه بد داده مادر مرا * بديدم نبد ديده باور مرا
« چنينم نوشته بداختر بسر * كه من كشته گردم بدست پدر
« چو برق آمدم رفتم اكنون چو باد * بمينو مگر بينمت باز شاد »
نشست از بر رخش رستم چو گرد * پر از خون دل و لب پر از باد سرد
بيامد بپيش سپه با خروش * دل از كردهء خويش پردرد و جوش
چو ديدند ايرانيان روى اوى * همه برنهادند بر خاك روى
ستايش گرفتند بر كردگار * كه او زنده بازآمد از كارزار
چو زانگونه ديدند بر خاك سر * دريده همه جامه و خسته بر
بپرسش گرفتند كاين كار چيست ؟ * ترا دل بدينگونه از بهر كيست ؟
بگفت آن شگفتى كه خود كرده بود * گرامى پسر را كه آزرده بود
همه برگرفتند با او خروش * نماند آن زمان با سپهدار هوش
چنين گفت با سرفرازان كه من * نه دل دارم امروز گوئى نه تن
شما جنگ تركان مجوئيد كس * كه اين بد كه من كردم امروز بس
« پسر را بكشتم بپيرانه سر * بريده پى و بيخ آن نامور »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 420
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٢٠