تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
هميريخت خون و همى كند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى به دو گفت سهراب « كاين بدتريست * به آب دو ديده نبايد گريست « ازين خويشتن كشتن اكنون چه سود ؟ * چنين رفت و اين بودنى كار بود » چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * تهمتن نيامد بلشكر ز دشت بفرمود كاووس تا بوق و كوس * دميدند و آمد سپهدار طوس وز آن پس بلشگر چنين گفت شاه * « كز ايدر هيونى سوى رزمگاه « بتازيد تا كار سهراب چيست * كه بر شهر ايران ببايد گريست » چو آشوب برخاست از انجمن * چنين گفت سهراب با پيلتن كه « اكنون چو روز من اندر گذشت * همه كار تركان دگرگونه گشت « همه مهربانى بدان كن كه شاه * سوى جنگ توران نراند سپاه « كه ايشان ز بهر من جنگجوى * سوى مرز ايران نهادند روى « نبايد كه بينند رنجى به راه * مكن جز به نيكى در ايشان نگاه « بسى روز را داده بودم نويد * بسى كرده بودم ز هر در اميد « بگفتم اگر زنده بينم پدر * بگيتى نمانم يكى تاجور « چه دانستم اى پهلو نامور * كه باشد روانم بدست پدر ؟ « درين دژ دليرى ببند منست * گرفتار خم كمند منست « بسى زو نشان تو پرسيده‌ام * همه بدخيال تو در ديده‌ام « جز آن بود يكسر سخنهاى اوى * از او بازماند تهى جاى اوى « چو گشتم ز گفتار او نااميد * شدم لاجرم تيره روز سفيد « ببين تا كدامست از ايرانيان * نبايد كه آيد بجانش زيان « نشانى كه بد داده مادر مرا * بديدم نبد ديده باور مرا « چنينم نوشته بداختر بسر * كه من كشته گردم بدست پدر « چو برق آمدم رفتم اكنون چو باد * بمينو مگر بينمت باز شاد » نشست از بر رخش رستم چو گرد * پر از خون دل و لب پر از باد سرد بيامد بپيش سپه با خروش * دل از كردهء خويش پردرد و جوش چو ديدند ايرانيان روى اوى * همه برنهادند بر خاك روى ستايش گرفتند بر كردگار * كه او زنده بازآمد از كارزار چو زانگونه ديدند بر خاك سر * دريده همه جامه و خسته بر بپرسش گرفتند كاين كار چيست ؟ * ترا دل بدينگونه از بهر كيست ؟ بگفت آن شگفتى كه خود كرده بود * گرامى پسر را كه آزرده بود همه برگرفتند با او خروش * نماند آن زمان با سپهدار هوش چنين گفت با سرفرازان كه من * نه دل دارم امروز گوئى نه تن شما جنگ تركان مجوئيد كس * كه اين بد كه من كردم امروز بس « پسر را بكشتم بپيرانه سر * بريده پى و بيخ آن نامور »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 420 | غلامرضا معصومى