بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هر دو دوال كمر
سپهدار سهراب آن روز دست * تو گفتى كه چرخ بلندش ببست
غمين گشت رستم بيازيد چنگ * گرفت آن سر و يال جنگى پلنگ
خم آورد پشت دلاور جوان * زمانه سرآمد نبودش توان
زدش بر زمين بر بكردار شير * بدانست كوهم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * بر پور بيداردل بردريد
بپيچيد از آن پس يكى آه كرد * ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
به دو گفت « كين بر من از من رسيد * زمانه بدست تو دادم كليد
« ببازى بگويند همسال من * به خاك اندر آمد چنين يال من
« نشان داد مادر مرا از پدر * ز مهر اندر آمد روانم بسر
« همى جستمش تا ببينمش روى * چنين جان بدادم بدين آرزوى
« دريغا كه رنجم نيامد بسر * نديدم دريغ هيچ روى پدر
« كنون گر تو در آب ماهى شوى * و يا چون شب اندر سياهى شوى
« و گر چون ستاره شوى بر سپهر * ببرى ز روى زمين پاك مهر
« بخواهد هم از تو پدر كين من * چو بيند كه خشتست بالين من
« از آن نامداران گردنكشان * كسى هم برد سوى رستم نشان
« كه سهراب كشتست و افكندهخوار * هميخواست كردن ترا خواستار »
چو بشنيد رستم سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
همى بىتن و تاب و بىتوش گشت * بيافتاد از پاى و بيهوش گشت
بپرسيد از آن پس كه آمد به هوش * به دو گفت با ناله و با خروش
رستم پرسيد « بگو از رستم چه نشانى دارى كه پدر تو است .
كاش رستم كشته ميشد و مرگ تو را كه فرزندش هستى نميديد . » رستم فريادى زد و موى خود را كند و جامه خويش را دريد وقتى كه سهراب رستم را در آنحال ديد گفت « تو اگر رستم هستى چرا به پرسشهاى من پاسخ درست ندادى . هر كارى كردم كه تو را بر سر مهر آورم بلكه نامت را به من بگوئى نگفتى حالا بندهاى مرا باز كن و تن برهنهء مرا ببين و مهرهاى را كه خودت دادهاى در بازويم نگاه كن و آنوقت بدان كه من پسر تو سهراب هستم و به من از پدر چه رسيده است . وقتى كه بايران مىآمدم مادرم تهمينه اين مهره را كه نشانى از تو بود به بازويم بست و به من گفت اين مهره را با خود نگهدار ، روزى به كار آيد . چون رستم آن مهره را ديد ناله كرد و گريه كرد و افسوس خورد . اما