تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
افسوس ديگر فايده‌اى نداشت . سهراب گفت حالا بايد به فكر چاره بود از گريه چه سودى حاصل مىشود . وقتى كه من مردم ديگر تورانيان نخواهند توانست در ايران بمانند و جنگ كنند . تو با آنها مهربان باش كه شاه ديگر بجنگ توران نرود . چون آنها به پشت‌گرمى من بايران آمده‌اند . به آنها نيكى كن چون من بخودم نويد داده بودم و گفته بودم كه اگر رستم را زنده ببينم ديگر غمى نخواهم داشت چه ميدانستم كه بدست او كشته ميشوم . در اين دژ سپيد دليرى كه نامش هجير است در اسارت من است . هرچه از نشانيهاى تو از او پرسيدم به من راست نگفت و چون از او نااميد شدم بجنگ تو آمدم به‌بين او كجاست مبادا سپاه من به او آسيبى رسانند نشانيهائيكه مادرم از تو به من داده بود ، با چشم ديدم ولى باورم نميشد كه تو پدرم باشى ، چون من هرچه خواستم تو را بر سر مهر آورم نامت را بپرسم نگفتى . سرنوشت من اين بود كه مرا مادرم بزرگ كند و پدرم خونم را بريزد . من مانند برق آمدم و مانند باد هم رفتم و از زندگى خيرى نديدم . ملاقات ما بماند در بهشت كه تو را شادان خواهم ديد . » رستم سوار بر رخش شد و فورا خود را به سپاه ايران رسانيد دلاوران همه شكر كردند كه رستم زنده است و از او پرسيدند كه چرا نگرانى ؟ تو كه امروز پيروز شده‌اى ؟ جواب داد كه سهراب دلاور پسر من بود و من او را كشتم . بدليران سپاه سفارش كرد كه ديگر با تورانيان جنگ نكنند و تورانيان را به سردارى هومان بدون جنگ به توران برگرداند . سپس با عجله خود را به سهراب رسانيد و دشنه‌اى گرفت كه خودش را هم بكشد و از اين غم بزرگ آزاد شود ولى بزرگان سپاه ممانعت كردند . گودرز برستم گفت از كشتن خويش سهراب را چه حاصل است آيا او زنده مىشود ؟ اگر عمرش باقيست كه خواهد زيست و اگر عمرش بسر آمده كه خواهد رفت زندگى جاويد كسى در جهان نيابد .
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 414 | غلامرضا معصومى