« كه از سوى ايران دو باز سپيد * يكى تاج رخشان بكردار شيد
« خرامان و تازان رسيدى برم * نهادندى آن تاج را بر سرم »
« چو بيدار گشتم شدم پر اميد * از آن تاج رخشان و باز سپيد
« بياراستم مجلس شاهوار * بدينسان كه بينى بدين جويبار
« تهمتن مرا شد چو باز سپيد * رسيدم ز تاج دليران نويد »
تهمتن چو بشنيد آن خواب شاه * ز باز و ز تاج فروزان چو ماه
چنين گفت با شاه كندآوران * « نشان است خوابت ز پيغمبران
« كنون خيز تا سوى ايران شويم * به يارى بنزد دليران شويم »
كيقباد نوهء شاه فريدون از نژاد كيانى بود و نظر زال هم اين بود كه كيقباد را به شاهى ايران برگزيند . رستم با زحمت فراوان و جنگ با قلون ( يكى از پهلوانان توران ) و سپاه توران بالاخره به البرزكوه رسيد و كيقباد را پيدا كرد و از او دعوت نمود كه براى تصاحب تخت شاهى ايران همراه رستم به ايران برگردد . كيقباد پس از اطمينان كامل از طرف رستم و زال ، بالاخره دعوت رستم را پذيرفت و همراه رستم به ايران بازگشت و بر تخت شاهى ايرانزمين نشست . آنگاه رستم آمادهء كارزار با افراسياب و سپاه توران گرديد . رستم ابتدا با افراسياب روبرو شد ولى افراسياب چون شجاعت و مردانگى رستم را ديد از چنگ او گريخت و خود را پنهان كرد . رستم سپاه توران را شكست و تورانيان فرار كردند و به فكر حيلهاى برآمدند كه با شاه ايران ( كيقباد ) آشتى كنند . رستم با اين صلح موافق نبود و مىدانست كه افراسياب حيلهگر است و در پى فرصتى است تا با ايران جنگ كند و ايران را از آن خود گرداند . ولى كيقباد با افراسياب صلح كرد و تا آخر عمرش بين ايران و توران اين صلح پايدار بود . پس از كيقباد نوبت شاهى به پسرش كيكاووس رسيد و در زمان او بود كه افراسياب دوباره قصد گرفتن ايران را كرد . و رستم با او جنگيد .
حالا نوبت به شاهى كيكاووس رسيده است و گچبريهاى زيباى قلعهء شيخ سيراف ( گچبرى شمارهء 1 و 2 ) هم اين داستان را مصور كرده است :
رستم براى آوردن كيقباد به البرز كوه مىرود و قلون يكى از دلاوران را با نيزه مىكشد از مجلس نهم مينياتورهاى شاهنامهء خطى شمارهء 4336 قرن دهم هجرى متعلق به موزهء ايران باستان