« نشايد بماندن ازين كار باز * كه پيش است بسيار رنج دراز
« همه مرز ايران پر از دشمن است * بهر دودهء ماتم و شيون است
« سر تخت ايران ابى شهريار * مرا باده خوردن نيايد به كار »
« بگفتند « كاى نامور پهلوان * اگر سوى البرز پوئى نوان
« سزد گر بگوئى تو اى نامجوى * كه آنجا كرا ميكنى جستجوى
« كه ما خيل آنمرز فرخندهايم * كه اينجا چنين بزم افكندهايم
« بآنكس ترا رهنمونى كنيم * به هنگام يارى فزونى كنيم »
چنين داد پاسخ بدان انجمن * كه « شاهى در آنجاست پاكيزه تن
« سرافراز را كيقباد است نام * ز تخم فريدون با داد و كام
« كسى كز شما دارد او را به ياد * نشانى دهيدم سوى كيقباد
سر آن دليران زبان برگشاد * كه « دارم نشانى من از كيقباد
« گر آئى فرود اندرين خان ما * بيفروزى از روى خود جان ما
« بگويم ترا من نشان قباد * كه او را چگونه است رسم و نهاد »
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد * چو بشنيد زيشان نشان قباد
بيامد دمان تا لب رودبار * نشستند در زير آن سايهدار
جوان از بر تخت زرين نشست * گرفته يكى دست رستم بدست
بدست دگر جام پر باده كرد * وزو ياد مردان آزاده كرد
دگر جام باده برستم سپرد * به دو گفت « كاى نامبردار گرد
« بپرسيدى از من نشان قباد * تو اين نام را از كه دارى به ياد ؟ »
به دو گفت رستم كه « اى پهلوان * پيام آوريدم بروشنروان
« سر تخت ايران بياراستند * بزرگان بشاهى ورا خواستند
« نشان ار توانى تو دادن مرا * دهى و بشاهى رسانى ورا »
ز گفتار رستم دلير جوان * بخنديد و گفتش كه اى پهلوان
« ز تخم فريدون منم كيقباد * پدر بر پدر نام دارم به ياد »
چو بشنيد رستم فروبرد سر * به خدمت فرود آمد از تخت زر
كه اى « خسرو خسروان جهان * پناه دليران و پشت مهان
« سر تخت ايران بكام تو باد * تن ژنده پيلان بدام تو باد
« درودى رسانم بشاه جهان * ز زال گزين آن گو پهلوان
« اگر شاه فرمان دهد بنده را * كه بگشايم از بند گوينده را »
قباد دلاور برآمد ز جاى * برستم سپرد آن دل و هوش و راى
تهمتن همانگه زبان برگشاد * پيام سپهدار ايران بداد
سخن چون به گوش سپهبد رسيد * ز شادى دل اندر برش برطپيد
« بياريد » پس گفت « جام نبيد * به ياد تهمتن بلب دركشيد »
شهنشه چنين گفت با پهلوان * كه « خوابى بديدم بروشنروان
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٥٣