تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
« نشايد بماندن ازين كار باز * كه پيش است بسيار رنج دراز « همه مرز ايران پر از دشمن است * بهر دودهء ماتم و شيون است « سر تخت ايران ابى شهريار * مرا باده خوردن نيايد به كار » « بگفتند « كاى نامور پهلوان * اگر سوى البرز پوئى نوان « سزد گر بگوئى تو اى نامجوى * كه آنجا كرا ميكنى جستجوى « كه ما خيل آنمرز فرخنده‌ايم * كه اينجا چنين بزم افكنده‌ايم « بآنكس ترا رهنمونى كنيم * به هنگام يارى فزونى كنيم » چنين داد پاسخ بدان انجمن * كه « شاهى در آنجاست پاكيزه تن « سرافراز را كيقباد است نام * ز تخم فريدون با داد و كام « كسى كز شما دارد او را به ياد * نشانى دهيدم سوى كيقباد سر آن دليران زبان برگشاد * كه « دارم نشانى من از كيقباد « گر آئى فرود اندرين خان ما * بيفروزى از روى خود جان ما « بگويم ترا من نشان قباد * كه او را چگونه است رسم و نهاد » تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد * چو بشنيد زيشان نشان قباد بيامد دمان تا لب رودبار * نشستند در زير آن سايه‌دار جوان از بر تخت زرين نشست * گرفته يكى دست رستم بدست بدست دگر جام پر باده كرد * وزو ياد مردان آزاده كرد دگر جام باده برستم سپرد * به دو گفت « كاى نامبردار گرد « بپرسيدى از من نشان قباد * تو اين نام را از كه دارى به ياد ؟ » به دو گفت رستم كه « اى پهلوان * پيام آوريدم بروشنروان « سر تخت ايران بياراستند * بزرگان بشاهى ورا خواستند « نشان ار توانى تو دادن مرا * دهى و بشاهى رسانى ورا » ز گفتار رستم دلير جوان * بخنديد و گفتش كه اى پهلوان « ز تخم فريدون منم كيقباد * پدر بر پدر نام دارم به ياد » چو بشنيد رستم فروبرد سر * به خدمت فرود آمد از تخت زر كه اى « خسرو خسروان جهان * پناه دليران و پشت مهان « سر تخت ايران بكام تو باد * تن ژنده پيلان بدام تو باد « درودى رسانم بشاه جهان * ز زال گزين آن گو پهلوان « اگر شاه فرمان دهد بنده را * كه بگشايم از بند گوينده را » قباد دلاور برآمد ز جاى * برستم سپرد آن دل و هوش و راى تهمتن همانگه زبان برگشاد * پيام سپهدار ايران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسيد * ز شادى دل اندر برش برطپيد « بياريد » پس گفت « جام نبيد * به ياد تهمتن بلب دركشيد » شهنشه چنين گفت با پهلوان * كه « خوابى بديدم بروشنروان