تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
بغريد رستم چو شير ژيان * ز آواز او ، خيره شد ماديان يكى مشت زد بر سر و گردنش * به خاك اندر افتاد لرزان تنش سراسيمه چون باد برگشت ازوى * بسوى گله تيز بنهاد روى بيفشرد ران رستم زورمند * برو تنگتر كرد خم كمند بيازيد چنگال گردى به زور * بيفشارد يكدست بر پشت بور نكرد ايچ پشت از فشردن تهى * تو گفتى ندارد همى آگهى بدل گفت « كاين بر نشست منست * كنون كار كردن بدست منست » بزين اندر آورد گلرنگ را * سرش تيز شد كينه و جنگ را چو زينسان بچنگ آمدش بارگى * دل از غم بپرداخت يكبارگى دل زال زر شد چو خرم بهار * ز رخش نوآئين و فرخ‌سوار « كسى بايد اكنون ز تخم كيان * به تخت كئى بر كمر بر ميان « نشان داد موبد بمافرخان * يكى شاه با فروبخت جوان « ز تخم فريدون يل كيقباد * كه با فر و برزاست و با رسم و داد » « برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال « گزين كن يكى لشكرى همگروه * برو تازيان تا به البرز كوه « ابر كيقباد آفرين كن يكى * مكن پيش او بر درنگ اندكى « به دو هفته بايد كه ايدر بوى * گه و بيگه از تاختن نغنوى « بگوئى كه لشكر ترا خواستند * همى تخت شاهى به پيراستند »
آنگاه رستم با سپاهى از زابل بيرون آمد و بدستور زال ابتدا براى يافتن كيقباد و آوردن او به ايران همت گماشت . كيقباد در آن هنگام در البرز كوه بود و رفتن به آنجا بسيار دشوار مىنمود .
چو زال زر اين داستانها بگفت * تهمتن زمين را بمژگان برفت برخش اندر آمد همانگاه شاد * بيامد گرازان بر كيقباد ز يك ميل ره تا به البرز كوه * يكى جايگه ديد بس باشكوه يكى تخت بنهاده نزديك آب * برو ريخته مشك ناب و گلاب جوانى بكردار تابنده ماه * نشسته بر آن تخت بر سايگاه بياراسته مجلس شاهوار * بسان بهشتى برنگ و نگار چو ديدند مر پهلوانرا به راه * پذيره شدندش از آن جايگاه « بگفتند « كاى پهلو نامدار * نشايد ازينجات كردن گذار « كه ما ميزبان و تو مهمان ما * فرود آى اينجا بفرمان ما « بدان تا همه دست شادى بريم * به ياد رخ نامور مى خوريم » تهمتن بديشان چنين گفت باز * كه « اى نامداران گردنفراز « مرا رفت بايد بالبرز كوه * بكارى كه بسيار دارد شكوه