بغريد رستم چو شير ژيان * ز آواز او ، خيره شد ماديان
يكى مشت زد بر سر و گردنش * به خاك اندر افتاد لرزان تنش
سراسيمه چون باد برگشت ازوى * بسوى گله تيز بنهاد روى
بيفشرد ران رستم زورمند * برو تنگتر كرد خم كمند
بيازيد چنگال گردى به زور * بيفشارد يكدست بر پشت بور
نكرد ايچ پشت از فشردن تهى * تو گفتى ندارد همى آگهى
بدل گفت « كاين بر نشست منست * كنون كار كردن بدست منست »
بزين اندر آورد گلرنگ را * سرش تيز شد كينه و جنگ را
چو زينسان بچنگ آمدش بارگى * دل از غم بپرداخت يكبارگى
دل زال زر شد چو خرم بهار * ز رخش نوآئين و فرخسوار
« كسى بايد اكنون ز تخم كيان * به تخت كئى بر كمر بر ميان
« نشان داد موبد بمافرخان * يكى شاه با فروبخت جوان
« ز تخم فريدون يل كيقباد * كه با فر و برزاست و با رسم و داد »
« برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال
« گزين كن يكى لشكرى همگروه * برو تازيان تا به البرز كوه
« ابر كيقباد آفرين كن يكى * مكن پيش او بر درنگ اندكى
« به دو هفته بايد كه ايدر بوى * گه و بيگه از تاختن نغنوى
« بگوئى كه لشكر ترا خواستند * همى تخت شاهى به پيراستند »
آنگاه رستم با سپاهى از زابل بيرون آمد و بدستور زال ابتدا براى يافتن كيقباد و آوردن او به ايران همت گماشت . كيقباد در آن هنگام در البرز كوه بود و رفتن به آنجا بسيار دشوار مىنمود .
چو زال زر اين داستانها بگفت * تهمتن زمين را بمژگان برفت
برخش اندر آمد همانگاه شاد * بيامد گرازان بر كيقباد
ز يك ميل ره تا به البرز كوه * يكى جايگه ديد بس باشكوه
يكى تخت بنهاده نزديك آب * برو ريخته مشك ناب و گلاب
جوانى بكردار تابنده ماه * نشسته بر آن تخت بر سايگاه
بياراسته مجلس شاهوار * بسان بهشتى برنگ و نگار
چو ديدند مر پهلوانرا به راه * پذيره شدندش از آن جايگاه
« بگفتند « كاى پهلو نامدار * نشايد ازينجات كردن گذار
« كه ما ميزبان و تو مهمان ما * فرود آى اينجا بفرمان ما
« بدان تا همه دست شادى بريم * به ياد رخ نامور مى خوريم »
تهمتن بديشان چنين گفت باز * كه « اى نامداران گردنفراز
« مرا رفت بايد بالبرز كوه * بكارى كه بسيار دارد شكوه