چنين پاسخ آورد رستم بدوى * كه « اى نامور مهتر نامجوى
« همانا فراموش كردى ز من * دليرى نمودن به هر انجمن
« ز كوه سپند و ز پيل ژيان * گمانم كه آگاه بد پهلوان
« كنون گاه رزمست و آويختن * نه هنگام ننگ است و بگريختن
« زنان را از آن نام نايد بلند * كه پيوسته در خوردن و خفتنند
« چنين يال و اين چنگهاى دراز * نه و الا بود پروريدن بناز
« هر آنگه كه چاچى بزه بركشم * ستاره فروريزد از تركشم
« يكى ابر دارم بچنگ اندرون * كه همرنگ آبست و بارانش خون »
بپاسخ چنين گفت دستان سام * كه « اى سير گشته ز آرام و جام
« بيارم برت گرز سام سوار * كه دارم زوى در جهان يادگار »
تهمتن چو گرز نيا را بديد * دو لب كرد خندان و شادى گزيد
يكى آفرين خواند بر زال زر * كه « اى پهلوان جهان سربسر
« يكى اسب خواهم كجا گرز من * كشد با چنين فره و برز من »
سپهبد ز گفتار او خيره ماند * به دو هر زمان نام يزدان بخواند
گله هرچه بودش بزابلستان * بياورد و بهرى ز كابلستان
هر اسبى كه رستم كشيدن به پيش * به پشتش بيفشاردى دست خويش
ز نيروى او پشت كردى بخم * نهادى به روى زمين بر شكم
يكى ماديان تيز بگذشت خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار * برويال فربه ميانش نزار
يكى كره از پس به بالاى اوى * سرين و برش هم بپهناى اوى
تنش پرنگار از كران تا كران * چو برگ گلسرخ بر زعفران
چه بر آب بودى چه بر خشك راه * بروز از خور افزون بدى شب ز ماه
پى مورچه بر پلاس سياه * شب تيره ديدى دو فرسنگ راه
به نيروى پيل و به بالا هيون * بزهره چو شيرو كه بيستون
چو رستم بدان ماديان بنگريد * مرآن كرهء پيلتن را بديد
كمند كيانى همى داد خم * كه آن كره را باز گيرد ز رم
برستم چنين گفت چوپان پير * كه « اى مهتر اسب كسان را مگير »
بپرسيد رستم كه « اين اسب كيست * كه از داغ روى دورانش تهيست ؟ »
چنين داد پاسخ كه « داغش مجوى * كزين هست هرگونهء گفتگوى
« خداوند اين را ندانيم كس * همى رخش رستمش خوانيم و بس
« سه سالست تا اين بزين آمده است * به چشم بزرگان گزين آمده است
« چو مادرش بيند كمند و سوار * چو شير اندر آيد كند كارزار »
بينداخت رستم كيانى كمند * سر ابرش آورد ناگه به بند
بيامد چو شير ژيان مادرش * هميخواست كندن بدندان سرش
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٥١