تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
چنين پاسخ آورد رستم بدوى * كه « اى نامور مهتر نامجوى « همانا فراموش كردى ز من * دليرى نمودن به هر انجمن « ز كوه سپند و ز پيل ژيان * گمانم كه آگاه بد پهلوان « كنون گاه رزمست و آويختن * نه هنگام ننگ است و بگريختن « زنان را از آن نام نايد بلند * كه پيوسته در خوردن و خفتنند « چنين يال و اين چنگهاى دراز * نه و الا بود پروريدن بناز « هر آنگه كه چاچى بزه بركشم * ستاره فروريزد از تركشم « يكى ابر دارم بچنگ اندرون * كه همرنگ آبست و بارانش خون » بپاسخ چنين گفت دستان سام * كه « اى سير گشته ز آرام و جام « بيارم برت گرز سام سوار * كه دارم زوى در جهان يادگار » تهمتن چو گرز نيا را بديد * دو لب كرد خندان و شادى گزيد يكى آفرين خواند بر زال زر * كه « اى پهلوان جهان سربسر « يكى اسب خواهم كجا گرز من * كشد با چنين فره و برز من » سپهبد ز گفتار او خيره ماند * به دو هر زمان نام يزدان بخواند گله هرچه بودش بزابلستان * بياورد و بهرى ز كابلستان هر اسبى كه رستم كشيدن به پيش * به پشتش بيفشاردى دست خويش ز نيروى او پشت كردى بخم * نهادى به روى زمين بر شكم يكى ماديان تيز بگذشت خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ دو گوشش چو دو خنجر آبدار * برويال فربه ميانش نزار يكى كره از پس به بالاى اوى * سرين و برش هم بپهناى اوى تنش پرنگار از كران تا كران * چو برگ گل‌سرخ بر زعفران چه بر آب بودى چه بر خشك راه * بروز از خور افزون بدى شب ز ماه پى مورچه بر پلاس سياه * شب تيره ديدى دو فرسنگ راه به نيروى پيل و به بالا هيون * بزهره چو شيرو كه بيستون چو رستم بدان ماديان بنگريد * مرآن كرهء پيلتن را بديد كمند كيانى همى داد خم * كه آن كره را باز گيرد ز رم برستم چنين گفت چوپان پير * كه « اى مهتر اسب كسان را مگير » بپرسيد رستم كه « اين اسب كيست * كه از داغ روى دورانش تهيست ؟ » چنين داد پاسخ كه « داغش مجوى * كزين هست هرگونهء گفتگوى « خداوند اين را ندانيم كس * همى رخش رستمش خوانيم و بس « سه سالست تا اين بزين آمده است * به چشم بزرگان گزين آمده است « چو مادرش بيند كمند و سوار * چو شير اندر آيد كند كارزار » بينداخت رستم كيانى كمند * سر ابرش آورد ناگه به بند بيامد چو شير ژيان مادرش * هميخواست كندن بدندان سرش
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 351 | غلامرضا معصومى