تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
« سرانجام نوميد برگشت سام * روان پدر نارسيده بكام « ترا اى پسر گاه آمد كنون * كه سازى يكى چارهء پرفسون « روى شاد دل با يكى كاروان * بدانسان كه نشناسدت ديده‌بان « تن خود بكوه سپند افكنى * بن و بيخ آن بدرگان بركنى « كه اكنون نداند كسى نام تو * ز رفتن برآيد مگر كام تو « برآراى تن چون تن ساروان * شتر خواه از دشت يك كاروان « ببار شتر بر نمك دار و بس * چنانرو كه نشناسدت هيچكس كه بار نمك هست آنجا عزيز * به قيمت از آن به ندانند چيز « چو بينند بار نمك ناگهان * پذيره دوندت كهان و مهان »
رستم پس از شنيدن سخنان زال بدستور او عمل كرد و با لباس تاجر و فروشندهء نمك نزديك حصارى كه در كوه سپند بود رفت و بالاخره آن دژ را مسخر كرد و بنزديك زال برگشت و زال او را در كنارش گرفت و اميدوار بآينده او شد . از طرفى زال هنگام پادشاهى « زو » با تورانيان بسبب قحطى صلح كرد . و پس از مرگ « زو » وضع ايران آشفته بود . و افراسياب با لشگرى آراسته از جيحون گذشت و براى گرفتن ايران آمد :
يكى لشگر آراست افراسياب * ز دشت سپيجاب تا رود آب يكايك بايران رسيد آگهى * كه آمد خريدار تخت مهى برآمد همه كوى و برزن به جوش * ز ايران سراسر برآمد خروش سوى زابلستان نهادند روى * جهانشد سراسر پر از گفتگوى بگفتند با زال چندين درشت * كه « گيتى بس آسان گرفتى بمشت « پس سام تا تو شدى پهلوان * نبوديم يكروز روشنروان « كنون شد جهانجوى گرشاسبشاه * جهان گشت بيشاه و بىسر سپاه « سپاهى ز جيحون برين سو كشيد * كه شد آفتاب از جهان ناپديد « اگر چاره دانى تو اين را بساز * كه آمد سپهبد به تنگى فراز »
آنگاه زال بزرگان سپاه را پيش خواند و شروع به تعريف از خود كرد و جنگها و دلاوريهاى خود را براى بزرگان سپاه گفت و برستم فرمود كه « من ميخواهم تو را بجنگ افراسياب بفرستم آيا ميتوانى با او بجنگى . ؟ » رستم در پاسخ پدرش گفت « مگر تو كشتن پيل سپيد را