« سرانجام نوميد برگشت سام * روان پدر نارسيده بكام
« ترا اى پسر گاه آمد كنون * كه سازى يكى چارهء پرفسون
« روى شاد دل با يكى كاروان * بدانسان كه نشناسدت ديدهبان
« تن خود بكوه سپند افكنى * بن و بيخ آن بدرگان بركنى
« كه اكنون نداند كسى نام تو * ز رفتن برآيد مگر كام تو
« برآراى تن چون تن ساروان * شتر خواه از دشت يك كاروان
« ببار شتر بر نمك دار و بس * چنانرو كه نشناسدت هيچكس
كه بار نمك هست آنجا عزيز * به قيمت از آن به ندانند چيز
« چو بينند بار نمك ناگهان * پذيره دوندت كهان و مهان »
رستم پس از شنيدن سخنان زال بدستور او عمل كرد و با لباس تاجر و فروشندهء نمك نزديك حصارى كه در كوه سپند بود رفت و بالاخره آن دژ را مسخر كرد و بنزديك زال برگشت و زال او را در كنارش گرفت و اميدوار بآينده او شد .
از طرفى زال هنگام پادشاهى « زو » با تورانيان بسبب قحطى صلح كرد . و پس از مرگ « زو » وضع ايران آشفته بود . و افراسياب با لشگرى آراسته از جيحون گذشت و براى گرفتن ايران آمد :
يكى لشگر آراست افراسياب * ز دشت سپيجاب تا رود آب
يكايك بايران رسيد آگهى * كه آمد خريدار تخت مهى
برآمد همه كوى و برزن به جوش * ز ايران سراسر برآمد خروش
سوى زابلستان نهادند روى * جهانشد سراسر پر از گفتگوى
بگفتند با زال چندين درشت * كه « گيتى بس آسان گرفتى بمشت
« پس سام تا تو شدى پهلوان * نبوديم يكروز روشنروان
« كنون شد جهانجوى گرشاسبشاه * جهان گشت بيشاه و بىسر سپاه
« سپاهى ز جيحون برين سو كشيد * كه شد آفتاب از جهان ناپديد
« اگر چاره دانى تو اين را بساز * كه آمد سپهبد به تنگى فراز »
آنگاه زال بزرگان سپاه را پيش خواند و شروع به تعريف از خود كرد و جنگها و دلاوريهاى خود را براى بزرگان سپاه گفت و برستم فرمود كه « من ميخواهم تو را بجنگ افراسياب بفرستم آيا ميتوانى با او بجنگى . ؟ »
رستم در پاسخ پدرش گفت « مگر تو كشتن پيل سپيد را