فراموش كردهاى ؟ و يا ماجراى كوه سپند را از خاطر بردهاى كه چگونه آن دژ را مسخر كردم و قاتل نريمان جد بزرگم را گرفته و كشتم امروز روز جنگ است و زنان از جنگ مىگريزند من داوطلب رفتن به اين جنگ هستم . » سپس رستم گرزنياى خود سام را از پدرش گرفت و بجنگ افراسياب رفت . رستم در طلب اسب بود كه اسب خوبى را پيدا كند كه تابوتوان سنگينى رستم را داشته باشد .
زال دستور داد گلهء اسبان را كه در زابلستان داشت آوردند و برستم گفت از اين اسبان يكى را انتخاب كن . رستم هر اسبى را انتخاب كرد و دست خود را بر پشت آن گذاشت كه سوار شود ، پشت آن اسب خم شد و طاقت سنگينى او را نياورد ، تا كه كرهء اسبى زيبا و تنومند يافت . رستم خواست آن كره را بگيرد ولى چوپان به او گفت كه اين اسب صاحبى دارد شما اسب كسان ديگر را انتخاب نكن رستم پرسيد اين اسب و كره مال كيست چوپان جوابداد كه صاحب آن را نميدانيم كيست ولى ما آن را رخش رستم خوانيم و خود آن را براى رستم برگزيدهايم تا رستم خودش به سراغ آن كرهاسب آيد سه سال است كه آن كرهاسب از مادر زاده شده ولى هرگز سوارى به كسى نداده است . بالاخره رستم همان كرهاسب را گرفت و نامش را رخش گذاشت ، از آن پس هميشه سوار بر آن اسب ميشد و به هرجا كه مىخواست مىرفت : ( مينياتور شماره 5 از شاهنامه فردوسى شماره 4361 )
چنين گفت با مهتران زال زر * كه « تا من ببستم به مردى كمر
« سوارى چو من پاى بر زين نگاشت * كسى تيغ و گرز مرا برنداشت
« شب و روز در جنگ يكسان بدم * ز پيرى همه ساله ترسان بدم
« كنون چنبرى گشت پشت يلى * نتابم همى خنجر كابلى »
برستم بگفت « اى گو پيلتن * به بالا سرت برتر از انجمن
« هنوز از لبت شير بويد همى * دلت ناز و شادى بجويد همى
« چگونه فرستم بدشت نبرد * ترا نزد شيران پركين و درد
« چگوئى چه سازى چه پاسخ دهى ؟ * كه جفت تو بادا مهى و بهى »
رستم براى پيدا كردن رخش به ميان گله اسبان آمده و رخش را با كمند مىگيرد . از مجلس پنجم مينياتورهاى شاهنامهء خطى فردوسى شماره 4361 ( سال 938 هجرى ) متعلق به موزهء ايران باستان اسلايد گرفته شده است .