سرهنگ به او گفت : « عموما مىرويم . معلوم است توپچيان از محصول شما خوردهاند و به شما خسارت وارد آمده آيا چند بدهم كه ما را حلال باشد ؟ »
پير گفت « همه تصدق سر پادشاه ! من شما را حلال كردم . »
سرهنگ خودش پنج تومان بيرون آورده و به صاحبمنصبان امر كرد هر يك ، يك تومان و تابعين هر يك دو ريال به صاحب بستان دادند . چنان در خاطر دارم شانزده و يا هيجده تومان به پيرمرد رسيد .
بعد از آن فرمان « ببنديد ! » صادر ، فورا اسبهاى كوچك را به توپ بسته و آن كودكان حبشى با كمال جلدى و چابكى سوار و بعضى هم در روى توپ نشستند با كمال انتظام حركت نمودند . از ديدن آن وضع نيكو و مشاهدهء آن طريقه دلجو - كه رعايت قانون عدل و انتظام عسكرى بود - بىاختيار مرا گريه دست داده و به جمعى از اهل اردبيل كه با من بودند گفتم : « اين همه آوازها از شه بود . حسن نيت حضرت وليعهد است [ كه ] حبشىزاده تا اين درجه قانون عدل را رعايت مىنمايد . يك پادشاه عادل خواهد شد اگر زنده بمانيم و عصر شهريارى اين وليعهد را دريابيم ؛ خود را بختيار و مملكت را از حسن نيت او قرين امن و امان و ملت را آسوده ، بساط عدل را گسترده و اساس جور را برچيده خواهيم ديد . »
از آن روز - كه اينك چهل سال [ گذشته ] - اين معنى در لوح ضميرم نقش بسته بود .
منت خداى را ! كه ظنم به خطا نرفته و حس قبل الوقوع سمط بروز يافت .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 707
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٧٠٧