تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
در تاريخ و دانستن علت خرابى و آگاهى از درجه ظلم و اعتسافى كه به اولاد وطن وارد است و استعداد اهالى و حال و روش آن اعلىحضرت در ايام وليعهدى از براى عاشق داعى حس قبل الوقوع است و اين پيش‌بينى كه به واسطه اين اسباب‌هاست نه معجزست و نه كرامت ، با تجربه و تأمل حاصل مىشود . چنان‌چه روزى كه فىمابين دولت ژاپن و روس آثار كدورت بروز كرد و احتمال حرب مىرفت ، جمعى گواه‌اند در هر مجمع كه در اين خصوص صحبت به ميان مىآمد ، من بنده به مفاد « الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم » ، چون از عدل ژاپون آگاهى حاصل نموده و بر ظلم آن ديگرى به خوبى واقف بودم ، به طور جد مىگفتم نصرت با ژاپون خواهد بود . گواه صادق مقاله‌اىست كه در صحيفهء پنجم شمارهء 32 سال پانزدهم حبل المتين مندرج است ، هر كس مىتواند بدان رجوع نمايد . عدالت ژاپون و علم اهالى و اطاعت و وظيفهء سرباز و صاحب منصبان و وطن‌پرستى آن قوم دليل واضحى بود بر فتح و فيروزى آنان ، زيرا ميكادو با اعلان و رعايت قانون مشروطيت قوم ژاپون [ را ] دوست و مطيع و فدوى خود نموده بود ولى نتيجهء استبداد و ظلم و ارتكابات كه عدم محبت فىمابين دولت و ملت روس حاصل نموده بود ثمره‌اش همان بود كه بروز كرد - « گندم از گندم برويد جو از جو » . بنده سى سال در روسيه با روس‌ها معاشر و دايم سر و كارم با امرا و اكابر وزرا و درباريان بود و پايهء رنجش و دلسردى ملت را از آن دولت مستبد خوب آگاه و مىدانستم در پى فرصت مىباشند كه بلوا نمايند . بارى ، به اتمام مطلب پردازيم . داراى وجدان عادلانه بودن اين پادشاه ذىجاه را از چهل سال قبل كشف و يقين نموده و جهت آن‌كه خاطر نشان ملت هم بشود ، حكايت يحيى را در جلد دوم نگاشتم . حكايت يحيى خيالى نيست . حقيقت دارد كه در هر نفس مىگفت : « الله وليعهده عمر ويرسون » . چهل سال قبل ، بنده در اردبيل مشغول تجارت بودم ، همان سال در تبريز ناخوشى و با ظهور كرد . خبر دادند حضرت وليعهد تشريف فرماى اردبيل مىشوند . بعد از چند روز ، ميرآخور محمد رحيم ميرزا ضياء الدوله كه در اردبيل حاكم بود ، از پى حقير فرستاد كه : « سوار شده بيا كه بايد برويم استقبال حضرت و الا ! » رفتم . در آن وقت ، حضرت و الا تقريبا بيش از چهارده پانزده سال نداشت . در قريهء « شام اسبى » به اردوى حضرت وليعهد رسيديم ، ضياء الدوله با آن بزرگى و عظمت از آن قريه تا شهر - كه يك فرسخ است - در جلد پياده مانند شاطر « دورباش ! » گويان آمد . در آن روز به محض آن‌كه ديده‌ام به ديدارش افتاد ، حب صميمى دست داد . در موكب حضرت و الا يك باتاريه [ باترى ] توپ