بود . توپهاى كوچك و توپچيان اين باترى تماما حبشىزادگان كوچك در سن چهارده الى شانزده ، جميع صاحب منصبها نيز از جنس خودشان . همين كه موكب حضرت و الا به اردوگاه - كه در پشت « نارين قلعه » سراپرده را زده بودند - ورود فرمود ، صاحب منصب توپچيان با كمال وقار فرمان نزول داد . توپچيان با كمال نظم و ترتيب فرود آمدند .
مجددا فرمان دادند توپها را رد نموده و قورخانه را - چنانچه متداولست - قدرى عقب كشيدند . به موجب فرمان ، دو نفر با شمشير عريان به قراولى توپ و قورخانه و يك نفر به قراولى جلو چادر سرهنگ ، بنا نمودند به كمال وقار قدم زدن . ساير توپچيان به قرارگاه خود رفتند . اسبهاى اين باترى همگى از اسبهاى كوچك - كه « مرلا » مىنامند - يك اندازه تدارك شده بود و البسهء آنان همان لباس توپچيان ايران بود . هر چند اطفال خردسال بودند ولى در ترتيب و رفتار از توپچيان سى سال پيش بودند . در ظاهر بازيچه به نظر مىآمد ولى بنده عشق به حالت آن عساكر خردسال / پيدا كردم / و آن ترتيب و وقار و آن توپهاى فراخور حال آنان و آن اسبهاى كوچك يك اندازه و وضع تبديل قراول كه مانند توپچيان آلمان دوش به دوش ايستاده راپور / راپورت / مىدادند . . .
همين كه يك صاحب منصبى نمايان مىشد ، مانند عساكر تعليم يافته ، به طورى مراسم سلام نظامى را ادا مىكردند كه در بزرگان ديده نشده . هنگام سوار شدن حضرت و الا ، حسب الوظيفه يك تير توپ مىانداختند ، و هكذا عند الورود حالت ترتيب و تمكين و وقار اين توپچيان نابالغ مرا واله داشت . بلى ! كسى كه كم و بيش داراى حس است مىداند عالم اين توپچيان وظيفهشناس با ترتيب چه عالمى است ، خاصه در ايران كه اهل نظام ، از سرتيپ گرفته تا سرباز ، كمتر كسى يافت مىشود كه اعتنا به رعايت قانون و نظام داشته و اطاعت اوامر صاحبمنصبان خود را واجب شمارد ؛ لذا بس كه فريفتهء حسن تربيت آنان بودم همه روز بالاستمرار به تماشاى اين اعجوبهها مىرفتم و دقت مىنمودم كه آيا در كردار و گفتار آنان نقصان و ايرادى ، بنا بر مقتضيات سن ، بروز مىنمايد ؟ شهد الله نديدم ، بلكه هر يكى مانند توپ چيلوى سالخوردهء كامل آلمان رفتار مىنمودند ، تا آنكه زمان رفضت موكب حضرت و الا رسيد ؛ يك روز قبل پيشخانه حركت ، روز بعد كه يوم حركت وليعهد بود على الرسم شيپور آمادگى كشيدند . فورا جمع شده و منتظم ايستادند .
توپخانه در جوار فاليزى واقع شده بود كه در او كلم و هويج كاشته بودند . سرهنگ صاحب فاليز را طلب كرد . پيرمردى پيش آمد .
سرهنگ سؤال كرد : « اين مزرعه مال توست ؟ »
گفت : « بلى ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 706
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٧٠٦