تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
دلش بهانه شوخى دگر نمىجويد * همين‌كه ديد كسش آفرين نمىگويد ازين سبب همه تقصير چاپلوسان است * كه كار زشت نه در طبع جمله انسان‌ست خطاست خواستن امروز هوش بيوست [ ! ] * به عيب‌هاى بزرگى ، كه جاى سرزنش است تو همچو گل ، همه آيين رنگ و بو دارى * چه گوش هوش به مرغان هرزه گو دارى ؟ توان شناخت به يك روز از شمايل مرد * كه [ تا ] كجاش رسيده است پايگاه علوم ولى ز باطنش ايمن مباش و غره مشو * كه خبث نفس نگردد به سال‌ها معلوم مگر به حكم شهى خاص گردد و منسوب * كه شعرهاى پسنديده يافت بايد خوب و گرنه فاش بگويم كه شعر بىمغزند * ببايد آن‌كه شاعران به دار كشند ولى چه فايده ؟ زيرا كه خود همى كردم * به يادم كه زند غصه نيشتر هر دم [ ! ] ز رتبتى كه به من خانواده‌ام بخشيد * كم است پايه كه زان پايه شأن من لغزيد ز زهره‌اى كه بود پايهء سرافرازى * نصيب من همه دانند پيشه‌اندازى مگر نديدى در آن جهاد مردانه * كه ضرب شست فتادند چون لوندانه ؟ اگر ذكاوت من شد يقين به طبع سليم * نخوانده حكم كند ذوق من ، چو هست حكيم پى مداخله اندر بدايع اعمال * به چهر فضل روم بيش در جواب و سؤال