تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
سران سپه را صلا داد عام * گروه رعيت خواص و عوام چو جمع آمدند از صغير و كبير * ز اصناف و اعيان ، امير و وزير بيان كرد يك خطبه از افتخار * فرو ريخت بس لؤلؤ آبدار چو گل برشكفت و بسى در بسفت * چو غنچه بخنديد و اندرز گفت نخستين نويدىست ز امروز بعد * همين روز را عيد دانيد سعد مرا تاج و تخت و چنين سلطنت * چه بار آورد اين به جز ملعنت ؟ چو اجداد من خبط كردند بس * تبرى نمودم من از آن هوس نيم رب الارباب ، من بنده‌ام * ز مادر پدر نيز زاينده‌ام منم كمترين بندهء كردگار * خداوند بخشندهء داد دار برادر مرا هست اهل وطن * جدايى ندارند هر يك ز من خيالم شما را نجاتى دهم * همه كار ملت به شورى نهم چه ما را بسى آز و [ حرص ] و هواست * به جز راه شوراى رفتن خطاست به صوت جلى گويمت هاى و هى * كه دشمن رسد اين زمان هان ز پى اگر دشمن آرد نهيب مهيب * كجا عاقبت هست ما را نصيب ؟ همين به ز پا خار نكبت كنيم * به زير قدم‌هاى « چار » افكنيم ( ! ) ببنديم راه هجوم عدو * نهيب آورد گر به ما روبه‌رو چه اندرزها گفت شيخ عجم * به سعدى ز وراث جمشيد جم بدانديش را نيك و شيرين مبين * كه ممكن بود زهر در انگبين نگويم ز چنگ بدانديش ترس * در آوازهء صلح ازو بيش ترس بسا كس كه روز آيت صلح خواند * چو شب شد ، سپه بر سر خفته راند ره فتنه امروز محكم بگير * كه فردا نباشد تدارك‌پذير اگر برنياريم تيغ از نيام * به مردى ز ما برنيارند نام همين پند را ، هم‌چو پند پدر * هميشه بداريد اندر نظر لواى سعادت كشم پشت‌بام * صلا در دهم جملگى خاص و عام نخسبيم و استيم شب روز را * به دست آوريم فش فيروز را بياريم هر گونه آموزگار * بگيريم زيشان فراكارزار بسازيم و ريزيم توپ و تفنگ * مهيا شود جمله آلات جنگ در اين عرصهء لاتناهى شرق * جوانان به خون گشته باشند غرق به چوگان رباييم گوى مرام * به عزت گذاريم عمر تمام