سران سپه را صلا داد عام * گروه رعيت خواص و عوام
چو جمع آمدند از صغير و كبير * ز اصناف و اعيان ، امير و وزير
بيان كرد يك خطبه از افتخار * فرو ريخت بس لؤلؤ آبدار
چو گل برشكفت و بسى در بسفت * چو غنچه بخنديد و اندرز گفت
نخستين نويدىست ز امروز بعد * همين روز را عيد دانيد سعد
مرا تاج و تخت و چنين سلطنت * چه بار آورد اين به جز ملعنت ؟
چو اجداد من خبط كردند بس * تبرى نمودم من از آن هوس
نيم رب الارباب ، من بندهام * ز مادر پدر نيز زايندهام
منم كمترين بندهء كردگار * خداوند بخشندهء داد دار
برادر مرا هست اهل وطن * جدايى ندارند هر يك ز من
خيالم شما را نجاتى دهم * همه كار ملت به شورى نهم
چه ما را بسى آز و [ حرص ] و هواست * به جز راه شوراى رفتن خطاست
به صوت جلى گويمت هاى و هى * كه دشمن رسد اين زمان هان ز پى
اگر دشمن آرد نهيب مهيب * كجا عاقبت هست ما را نصيب ؟
همين به ز پا خار نكبت كنيم * به زير قدمهاى « چار » افكنيم ( ! )
ببنديم راه هجوم عدو * نهيب آورد گر به ما روبهرو
چه اندرزها گفت شيخ عجم * به سعدى ز وراث جمشيد جم
بدانديش را نيك و شيرين مبين * كه ممكن بود زهر در انگبين
نگويم ز چنگ بدانديش ترس * در آوازهء صلح ازو بيش ترس
بسا كس كه روز آيت صلح خواند * چو شب شد ، سپه بر سر خفته راند
ره فتنه امروز محكم بگير * كه فردا نباشد تداركپذير
اگر برنياريم تيغ از نيام * به مردى ز ما برنيارند نام
همين پند را ، همچو پند پدر * هميشه بداريد اندر نظر
لواى سعادت كشم پشتبام * صلا در دهم جملگى خاص و عام
نخسبيم و استيم شب روز را * به دست آوريم فش فيروز را
بياريم هر گونه آموزگار * بگيريم زيشان فراكارزار
بسازيم و ريزيم توپ و تفنگ * مهيا شود جمله آلات جنگ
در اين عرصهء لاتناهى شرق * جوانان به خون گشته باشند غرق
به چوگان رباييم گوى مرام * به عزت گذاريم عمر تمام
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 671
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٦٧١