چو طالب شوى مسكن حب بجو * برو يكسره تا به شهر توكو
ز حب وطن اندر آن مدرسه * عقيده درست است بىوسوسه
بگويد معلم به نوباوگان * « ز حب وطن صرف و نحوى بخوان ! »
اگر بتپرستند آموزگار * بهل بت بر ايشان بياموز كار
چهسان مىپرستند خاك ژپون * كه از عزمشان خصم گشته زبون
چهسان بدل سازند مال و عيال * بدون تأمل بدون خيال
به نيكو عقيدت ، به نيات پاك * چه خونها بريزند بر روى خاك
ز حب وطن از صغار و كبار * به عزم مصاف عدو رهسپار
جهاد است ، از فرض حفظ وطن * مجاهد شدن خون خود ريختن
فرادار گوشى به من اى عمو * ز حب وطن بين چه گفته « نوژو » !
بگفت : اى وطن پاك مأواى من * براى تو اين شور و غوغاى من !
فداى تو كردم دو فرزند خويش * نثار رهت با پيوند و خويش
برفت ار دو فرزند ، گو خوش رود * بقاى تو ما را از آن خوش بود
از امروز تا بعد پنجاه سال * نه فرزند ماند ، نه من ، نه عيال
بقاى وطن جمله دلخواه ما * به عزت بپايد شهنشاه ما
وطن اى تو را شهرها چون عدن * وطن اى تو را نهرها لبن
وطن آب كوثر يكى جوى توست * وطن مشك و عنبر هم از بوى توست !
به از نخل طوبى است بيد وطن * ابد زنده نام است ، شهيد وطن
چه خوش مادرى پاكدامن وطن * كه فرزند زادى هزاران چو من
مرا پروريدى در آغوش خود * به عزت رساندى تو بر دوش خود
ز بطن تو آمد مقادوى ما * بيفزود بر شوكت و عز اوى ما ( ! )
جهان را سراسر گرفت عدل و داد * كران تا كران ، داد مردى بداد
برافكند بنيان جور و جفا * به دلهاى افسرده داده صفا
اگر صد هزاران چو من جان نثار * تصدق شود بر چنين حكمدار
روا باشد آن خسرو فرهىست * سزاوار ديهيم شاهنشهىست
به ملت چه آثار نيكو نهاد * سعادت به اهل جهان برگشاد
چو اجداد او رب اجلال بود * خودش شهريار نكوفال بود
چو در ذات او عدل بودى سرشت * ز سر ، نخوت كبر ربى بهشت
يكى محفلى ساخت همچون بهشت * در آن تخمهاى سعادت بكشت
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 670
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٦٧٠