تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
چو طالب شوى مسكن حب بجو * برو يك‌سره تا به شهر توكو ز حب وطن اندر آن مدرسه * عقيده درست است بىوسوسه بگويد معلم به نوباوگان * « ز حب وطن صرف و نحوى بخوان ! » اگر بت‌پرستند آموزگار * بهل بت بر ايشان بياموز كار چه‌سان مىپرستند خاك ژپون * كه از عزم‌شان خصم گشته زبون چه‌سان بدل سازند مال و عيال * بدون تأمل بدون خيال به نيكو عقيدت ، به نيات پاك * چه خون‌ها بريزند بر روى خاك ز حب وطن از صغار و كبار * به عزم مصاف عدو رهسپار جهاد است ، از فرض حفظ وطن * مجاهد شدن خون خود ريختن فرادار گوشى به من اى عمو * ز حب وطن بين چه گفته « نوژو » ! بگفت : اى وطن پاك مأواى من * براى تو اين شور و غوغاى من ! فداى تو كردم دو فرزند خويش * نثار رهت با پيوند و خويش برفت ار دو فرزند ، گو خوش رود * بقاى تو ما را از آن خوش بود از امروز تا بعد پنجاه سال * نه فرزند ماند ، نه من ، نه عيال بقاى وطن جمله دلخواه ما * به عزت بپايد شهنشاه ما وطن اى تو را شهرها چون عدن * وطن اى تو را نهرها لبن وطن آب كوثر يكى جوى توست * وطن مشك و عنبر هم از بوى توست ! به از نخل طوبى است بيد وطن * ابد زنده نام است ، شهيد وطن چه خوش مادرى پاك‌دامن وطن * كه فرزند زادى هزاران چو من مرا پروريدى در آغوش خود * به عزت رساندى تو بر دوش خود ز بطن تو آمد مقادوى ما * بيفزود بر شوكت و عز اوى ما ( ! ) جهان را سراسر گرفت عدل و داد * كران تا كران ، داد مردى بداد برافكند بنيان جور و جفا * به دل‌هاى افسرده داده صفا اگر صد هزاران چو من جان نثار * تصدق شود بر چنين حكم‌دار روا باشد آن خسرو فرهىست * سزاوار ديهيم شاهنشهىست به ملت چه آثار نيكو نهاد * سعادت به اهل جهان برگشاد چو اجداد او رب اجلال بود * خودش شهريار نكوفال بود چو در ذات او عدل بودى سرشت * ز سر ، نخوت كبر ربى بهشت يكى محفلى ساخت هم‌چون بهشت * در آن تخم‌هاى سعادت بكشت