در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم
انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چه كج بود كمانوار كشيدم
بر خامهام از تير فلك بانگ زه آمد * زان سخت كمانى كه به دشوار كشيدم
سحر قلمم بين كه كشيديم دو چشمش * گفتى به فنون نقش دو سحار كشيدم
نوك مژهاش را به يكى خامهء دلدوز * خونريزتر از خنجر خونخوار كشيدم
آشوب قيامت همه شد در نظرم راست * چون قامت آن دلبر عيار كشيدم
قاسمى اصفهانى
ز اجزاى وجودم هر يكى درد دگر دارد * طبيب دردمند از من كدامين درد بردارد ؟
قوافى گنجهاى
دلا امروز كارى كن كه فريادت رسد فردا * چه باشى طالب دنيا كز آن غالب شود رسوا
ببايد رفتنت ناگه ، چه سلطان و چه دربانى * ببايد مردنت ناچار ، گر نادانى ار دانا !
فنايى ، اسمش محمود
گر مرد رهى ، رفيق ره بايد داشت * خود را نگه از هزار چه بايد داشت
در خانهء دوستان چو محرم گشتى * دست و دل و ديده را نگه بايد داشت !
( و له ايضا )
با قوت پيل ، مور مىبايد بود * با ملك دو كون ، عور بايد بود !
حرف الكاف
كاظم ، ظاهرا تبريزى است
اين مرغ دل كه در قفس سينهء من است * آخر مرا به خانهء صياد مىبرد