تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چه كج بود كمان‌وار كشيدم بر خامه‌ام از تير فلك بانگ زه آمد * زان سخت كمانى كه به دشوار كشيدم سحر قلمم بين كه كشيديم دو چشمش * گفتى به فنون نقش دو سحار كشيدم نوك مژه‌اش را به يكى خامهء دلدوز * خون‌ريزتر از خنجر خون‌خوار كشيدم آشوب قيامت همه شد در نظرم راست * چون قامت آن دلبر عيار كشيدم

قاسمى اصفهانى

ز اجزاى وجودم هر يكى درد دگر دارد * طبيب دردمند از من كدامين درد بردارد ؟

قوافى گنجه‌اى

دلا امروز كارى كن كه فريادت رسد فردا * چه باشى طالب دنيا كز آن غالب شود رسوا ببايد رفتنت ناگه ، چه سلطان و چه دربانى * ببايد مردنت ناچار ، گر نادانى ار دانا !

فنايى ، اسمش محمود

گر مرد رهى ، رفيق ره بايد داشت * خود را نگه از هزار چه بايد داشت در خانهء دوستان چو محرم گشتى * دست و دل و ديده را نگه بايد داشت !
( و له ايضا )
با قوت پيل ، مور مىبايد بود * با ملك دو كون ، عور بايد بود !

حرف الكاف

كاظم ، ظاهرا تبريزى است

اين مرغ دل كه در قفس سينهء من است * آخر مرا به خانهء صياد مىبرد