پرش به محتوای اصلی

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحه 608

پدیدآورندگان:

ص۶۰۸
كسرى و ترنج زر ، پرويز و به زرين * بر باد شده يكسر ، بر خاك شده يكسان گفتى كه كجا رفتند آن تاجوران يكسر * ز ايشان شكم خاك‌ست آبستن جاويدان خاقانى از اين درگه دريوزهء عبرت‌گير * تا از در تو زين پس دريوزه كند خاقان !
( و له ايضا )
خاقانيا ز نان طلبى آب رخ مريز * كان حرص آب رخ برد ، آهنگ جان كند

خيام ، نامش عمر نيشابورى

برخيز و مخور غم جهان گذران * بنشين و جهان به شادمانى گذران در طبع جهان اگر وفايى بودى * نوبت به تو خود نمىرسيد از دگران
( و له ايضا )
ناكرده گناه در جهان كيست ؟ بگو ! * آن كس كه گنه نكرد چون زيست ؟ بگو ! من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست ؟ بگو !

خاورى

من عمرى هوس‌پرورى دل كردم ( ! ) * عمر بگذشت ، ندانم كه چه حاصل كردم « * »

خيالى هراتى

اى تير غمت را دل عشاق نشانه * خلقى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد * يعنى كه تو را مىطلبم خانه به خانه
( و له ايضا )
پاورقی
* به احتمال زياد :من عمر هوس‌پرورى دل كردم * بگذشت ، ندانم كه چه حاصل كردم .و يا :عمرى به هوس‌پرورى دل كردم * بگذشت ، ندانم كه چه حاصل كردم .