خاتمه
از آنجايى كه هر كتاب را خاتمهاى در كار است ، لهذا در اين كتاب مستطاب - كه راجع به حب وطن مىباشد - مناسبتر خاتمهاى جز بيان ترقيات دولت و ملت ژاپون نديدم .
در اين مقام چند مطلب ملحوظ است .
اول : بعض سخنهاى رضا خان مازندرانى را كه حكايت كرده تصريح نمايم .
دوم : ظاهر دارم كه [ آنچه ] در قوه و نهاد بنى آدم هست ، اگر به جد اقدام در هر كارى نمايد ، انجام دهد و منظور اصلى فرق ميان پادشاه ايران و ايمپراتور ژاپون است كه ظاهر سازم ، تا مردم سر و سامان ژاپون را از ايمپراتور و پريشانى ايران را از شاهنشاه ايران ندانند .
بايد دانست كه ملت ژاپون در ظلمت جهل و خرافات دنيه غرق و گرفتار خوى بهيميت مطلقه و ابدا از انسانيت واقف نبودند و هيچ راهى به عالم علم و تمدن نداشتند ؛ همگى پيرو خرافات و موهومات اسلاف بىمغز و افسانهء دروغين و داستانهاى باستانى بودند . پديد آمدن نوع خود را كه اشرف مخلوقات است ، از براى قبول تمدن و خدمت به عالم انسانيت و كشف حقايق و رموز مدنيت و سياست نمىپنداشتند ، بلكه چون ساير امم جهالتپرست ، خلقت خويش را براى تنپرورى و كامرانى مىدانستند . همين كه سلطنت به « ميكادوى اعظم » حاليه رسيد ، و شئونات بىمعنى زايل گشت ، و در سن پانزده سالگى اعلى حضرتش به تخت سلطنت برآمد و اصلاحات لازمه را - كه موافق اقتضاى آن زمان بود - به موقع اجرا گذاشت ، عقايد و افكار دو هزار سالهء اجداد خويش را يك دفعه عقب انداخته ، در كمال سرعت حسن افكار و ثمرات نيكوكارى خود را ظاهر