مملكت و سلطنتى را زير و زبر مىكند كه لشكر ده دشمن مانند افراسيابى نتواند نمود .
شنيدم كه خدمت يكان يكان از وزرا رسيده و تعصب ملى و وطنخواهى و شاهپرستى خود را در پيش ايشان بر طبق اخلاص نهاديد ؛ اگر نمىرفتيد و به وزير جنگ ارادت و محبت خود را دربارهء وطن عزيز خود ظاهر نكرده بوديد ، اين سزاهايى كه ديديد نمىديديد . تأسف دارم از آنكه در اين خصوص با شما همرأى نيستم و استحكام رشتهء رابطهاى كه مىخواستم با شما محكم نمايم دشوار مىنمايد . هر قدر اميد شما در بهبودى و اصلاح كار ايران است ، برعكس اميد بنده ، با وجود اين امناى جور كه هستند و با اين وضع باربارى ، در بردبارى و اضمحلال است . هر قدر شما در اين خيال باشيد ، بنده برعكس او خواهم بود . روزى خواهد رسيد كه خداى ناخواسته با يكديگر دست و گريبان شويم . اين سخنان كه شما مىگوييد و رفته در طهران گفتهايد ، آن اشخاص با معرفت امروزى ايران ابدا معنى آن را نفهميدهاند و هيچگاه به خيال ايشان خطور نكرده كه كسى را ياراى اين سؤالات از ايشان باشد بلكه جميع حواس و خيالشان منحصر بر اين است كه زير پاى فلان وزير چگونه صابون بمالند كه به رو درافتد و كى موقع به دست آرند كه غمازى فلان رقيب را در حضور پادشاه به جا آرند ، و چرا از فلان مداخل دست او كوتاه باشد . اگر آنها را از وطن ياد آيد ، همانا روز معزولى و بىدخلى است كه در نزد مردم بعض مزخرفات به خرج دهند . ورنه دين ، مذهب ، ناموس ، امام ، پيغمبر ، دولت ، ملت و وطن ايشان پول ، بلكه آفريدگار وطن خود را هم پول مىدانند و بس .
حكايت است روزى مؤذنى بانگ اذان مىداد ، حقشناسى در پايين مناره ايستاده بود .
همين كه مؤذن بانگ الله اكبر بلند كرد ، پاى خود را به زمين كوفت و گفت : « خداى تو زير پاى من است . » مردم جمع شده بدين كلمهء كفرآميزش به حق يا ناحق كشتند . چون اين خبر به حاكم شهر كه مرد بازيافتهاى بود رسيد ، سوار شده به پاى مناره آمد و پرسيد :
« حقشناس پايش را به كجا كوفت ؟ » نشان دادند . امر كرد آنجا را كنده خمرهء زرى بيرون آمد . گفت : « آن بيچاره را ناحق كشتيد ، خيال آن اين بود كه تو خدا را به اخلاص نمىخوانى بلكه به جهت زر مىخوانى آن هم در زير پاى من است . » اين حكايت به عينه حال وزراى ماست كه هر چيزشان پول است ، پول . جز پول كسى را نمىپرستند ، بلكه هيچ نفهميده و نمىفهمند . »
اهل مجلس خنديدند . به ميرزا عباس اشاره كردم سر صحبت را برگردان . فورا خودم هم گفتم : « به قول درويشان يا هو ! بيدار على باش كه چرتت نبرد . دم غنيمت است . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٢٣