تماشاى يك نقطهء سربسته بود ، كه به عبارت اخرى هرزگى و بىعارى باشد ، غير از آن به چيز ديگر ملتفت نشدند و بلكه فهميدن را هم بدعت پنداشتند . حال شما ملتفت شديد كه اشكال حروف الفبا دخل به مطلب ندارد ؟ « هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست ! »
فرضا پادشاه ما از شئونات و امتيازات سلطنت گذشت ؛ يك نفر حاكم و امير ايرانى در اين خيال هست كه سر مويى از امتياز شخصى خود را فداى حب وطن نمايد ؟ هماره بدان آرزو است كه با سى نفر فراش و اردالى متكبرانه راه رود ، در اين صورت ناچار است به اسم مواجب و مستمرى و استصوابى و خرج مطبخ و خرج اصطبل و غيره و غيره به جاى يك ، دو بگيرد و باز سير نشود ؛ و يا اينكه از اشخاص عزتطلب جهت لقب و اعطاى منصب صد تومان تعارف بگيرد و آن هم عوض هر صد تومان پنجاه هزار تومان از رعيت بيچاره دريافت دارد . اين حساب را از درازنويسان عظام ، يعنى مستوفيان ، بايد پرسيد . از آن قرار بايد در خزانه يك مليار ليرا وجه نقد موجود باشد ، ولى بنده يقين دارم يك مليون هم نيست . پناه بر خدا ! شايد غير از اسم خزانه در بساط چيزى نمانده باشد . آمر و مأمور ، حاكم و محكوم همه يكساناند و حال آنكه هيچ اشكال ندارد ماليات ايران را اقلا سالى به سى و چهل كرور رسانيدن . اين ابلاغ سى و چهل كرور كار مأمورين بىعلم امروزى ماست ، معلوم است اگر عالم باشد چه مىشود ، مشروط بر اينكه به باد داده نشود و اولياى امور پس از ده سال صاحب بيست ده بزرگ نخواهند بشوند و دخل خزانه در راه حفظ حقوق دولت و ملت صرف شود .
بارى ، سخن بسيار است . وقت مىگذرد . اگر مأمور عالم خواسته باشند ، اول پول درست نمايند . بىپول قاضى راضى نمىشود . ناپلئون گفت : « جنگ را سه چيز مىكند اول پول ، دوم پول ، سوم هم پول . » اولش پول ؛ آخرش پول است ؛ حالا اين پول را از كجا بايد آورد ؟ اگر چنانچه در كارها به اين نحو بىنظمى و بىنظامى جارى باشد ، معلوم است كه اين قافله تا به حشر لنگ است . آنها كه پول دارند و پول جمع كردهاند و مىنمايند گويا هر يك ده باب وزارتخانه دارند كه در وزارتخانه پنجاه جلد كتاب قانون ، در هر كتاب پانصد فصل نوشته شده كه جمله مىشود دو ميليان و نيم فصل ، به عبارت اخرى پنج كرور . در مقابل اين تفاصيل ، ما را يك سر صدر اعظم است كه بايد همهء اين دو مليان و نيم از مغز شخص شخيص آن سرور بروز و اجرا شود . حضرت صدارت پناهى صدر اعظم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٨١