لاحقه
اين بنده يكى از ابناى آن خاك مباركام كه پريشانى او دل هر وطنپرست غيرتمند را پريشان داشته و هر بيچاره در چارهء آن پريشانى در بحر تفكر فرومانده است . امروز به جهت انجام دادن اين كار شخصى خود داخل مطبعهء . . . شدم . از قضا آن وقت اين « سياحتنامهء ابراهيم بيگ يا بلاى تعصب او » در روى دستگاه بود كه طبع مىكردند . آن جزوهء مطبوع را برداشته مطالعه نمودم . در حقيقت چندان متأثر شدم كه درجهء آن معلوم نيست . واقعا آنانكه اندكى محبت وطن در دل دارند خواهند دانست كه اين جوان غيرتمند به سبب حب وطن و ملتپرستى چهها كشيده و از جهال وطن چه طعنها ديده و چه ناملايمات شنيده است ، كه صدمه به عقل و شعورش وارد آمده در حالتى كه هوشيار و فرزانه بر آنجا داخل شده بود بيهوش و ديوانه برگشته است . آتش عشق معشوق او - كه ايرانش نام است - چگونه خرمن هوش و خرد آن جوان آزاده را سوخته و بر باد داده است كه از هستى خود خبر ندارد . بيچاره هرچه نوشته و گفته است خالى از هرگونه اغراق و مبالغه است . اگر به ديدهء انصاف بنگرى ، آنچه از ناملايمات ديده اندكى از بسيار آن را ننوشته است . معايبى كه بعض بزرگان اين مملكت بدبخت مرتكباند به گفتن و نوشتن تمام نتواند شد .
معايبش نتوان گفت از هزار يكى * از آنچه ذكر شده صد هزار چندان است
علاج اين درد ظاهرا سخت مشكل ولى معنا خيلى آسان است . اشكالاتش آن است كه اين قطعه زمين - كه وطن ما بدبختان است - در نقطهاى واقع شده كه تلاقى انتريك و محل اتصال لطمات پولتيك دو دولت بزرگ حريص است كه خيالشان شب و روز بدان