پس از معلوم مىشود كه هركس به وطن خود محبت دارد و عزت ابناى وطن خود را مىخواهد بايد به فرمودهء حضرت مولى الموالى على عالى - عليه السلام - كه مولا و مقتداى خودشان است ، پيروى نموده از معايب هموطنان هرچه بيند به زبان ملايمى به ايشان بگويد ، كه بلكه سخن يكى از آن ميان كارگر افتد ، مردم به تدريج به ترك ناملايمات اقدام نمايند ؛ تا به يارى خدا جور و ناراستى كه خود اثر نادانى و جهالت است از ميان ملت بار بربسته قسط و عدل به جاى آن خيمه و خرگاه زند . حالا وقت آن است شعرا و سخنسنجان ملت ، كه تاكنون عمرشان را به تمديح و توصيف جبابره صرف مىنمودند ، ديگر از حب وطن و آيين وطنپرستى چامهها سرايند و چكامهها آرايند .
چنانكه مدتى براى مصايب گريه مىكرديم يك چندى نيز مرثيهء وطن بخوانيم و بدان گريه كنيم ، چه در صورتى كه وطن نباشد به اجراى هيچ آيينى ما را رخصت نمىدهند .
چنانكه سالها از وطنپرستان مذمت گفتهاند ، يكچندى نيز كردار خائنان را به نظم و نثر نكوهش كنند . چندين سال است كه براى خلاصى خودمان از آتش دوزخ به تضرع و زارى دعا مىكنيم . چندى هم براى رهايى خودمان از ظلم و جور و نيل به عدل و انصاف دعا نماييم . عمرهاست كه با همديگر محض هواى نفس خصومت و نفاق مىورزيم .
چندى نيز به مهر و وفاق رفتار كنيم كه سرمايهء تمامى نيكبختها است . چه مناسب است نقل حكايتى كه به شاه عباس صفوى - انار الله برهانه - نسبت مىدهند در اينجا ذكر بشود :
گويند روزى پادشاه رضوان جايگاه شاه عباس صفوى سواره به جايى مىرفتند . سيد پاكنژاد ميرمحمد باقر داماد و شيخ اجل بهاء الدين عاملى ، كه هر دو از فحول علماى آن عصر به شمار مىرفتند ، ملتزم ركاب پادشاهى بودند . پادشاه را به خاطر گذشت كه آن دو بزرگوار را آزمايشى كند تا بداند كه رقابت و حسادتى در ميانشان هست يا خير . چون اسب سيد مرحوم خيلى بازى و جستوخيز مىكرد ، پادشاه آهسته به شيخ گفت كه « اسب سيد خيلى جهنده و بازىكن است ، در حقيقت سوارى اينجور اسب برازندهء حال علما نيست . » شيخ عرض كرد كه « چون اسب راكب خود را مىشناسد كه چه شخص عالم و بزرگواريست اين است كه از وجد آن دولت ، كه مر او را نصيب گشته ، مىرقصد و حق هم دارد . » پس از آنكه مسافتى طى شد اينبار آن پادشاه دلآگاه روى به جانب آن سيد جليل القدر كرده فرمود كه « اسب شيخ خيلى تنبل است ، نمىخواهد قدم به جاى قدم پيش گذارد ، شيخ خود نيز آيين سوارى را نمىداند . » سيد در جواب عرض مىكند كه « خير ! اسب شيخ تنبل و مهمل نيست . بلكه جاى حيرت است كه با آن همه بار
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٦٠