محمد اكبر چهارمين فرزند اورنگزيب در تاريخ 12 ذيحجه سال 1067 ه ( 20 سپتامبر 1657 ) متولد شد و كمتر از يكسال داشت كه مادرش را از دست داد . نوشتهاند كه اورنگزيب محمد اكبر را بيش از ساير فرزندانش دوست مىداشت و احتمال ميرفت كه او را وليعهد خود سازد . ولى در جريان جنگهاى راجپوتانا محمد اكبر كه در آن زمان حكومت موار
Mewar
( اودىپور
Udaipur
فعلى ) را بر عهده داشت موفق نگرديد كه راجپوتها را مجبور بتسليم نمايد چه آنها به كوهستانها پناه برده و پيوسته خطوط ارتباطى و مناطق اشغالى را مورد حمله قرار ميدادند . عدم موفقيت نظامى اكبر و مخصوصا سياست نزديكى با هندوها كه اكبر در پيش گرفته بود اورنگزيب را ناراضى ساخت . تا جائى كه فرماندهى را به شاهزاده اعظم واگذار كرد و محمد اكبر را نزد خود فرا خواند .
ولى محمد اكبر توسط تهورخان حاكم اجمير با راجپوتها متحد گرديد و خود را امپراطور اعلام داشت ( 1681 م ) . سكه بنام خود زد و با سپاهيان خود به جنگ اورنگزيب شتافت .
از نظر نظامى توفق با محمد اكبر بود و با داشتن فرماندهى لايق مثل تهورخان موفقيت او حتمى به نظر ميرسيد .
اورنگزيب كه موقعيت خود را در خطر يافت شب قبل از تلاقى طرفين پيامى براى تهورخان فرستاد و به او وعده داد كه در صورتى كه جانب اكبر را رها كند او را مورد عفو قرار خواهد داد و در غير اين صورت از خانواده وى انتقام خواهد گرفت . تهورخان بدون اينكه كسى را از تصميم خود مطلع سازد تنها خود را به معسكر اورنگزيب رساند و چون او را ميشناختند از ورود او ممانعت به عمل نيامد و تا چادر سلطنتى پيش رفت ولى هنگاميكه ميخواست با اسلحه داخل آن شود با مخالفت فرمانده نگهبانان مواجه گرديد و در نزاعى كه بوقوع پيوست تهورخان بقتل رسيد .
اورنگزيب كه تقدير با او يارى كرده و فرمانده دشمن را از پيش پايش برداشته بود ورق جديدى بر زمين زد بدينمعنى كه نامهاى عنوان محمد اكبر نوشت و در آن او را همدست خود معرفى كرد ضمنا هم ترتيبى اتخاذ نمود كه نامه بدست راجپوتها بيفتد .
اين حيله در راجپوتها مؤثر افتاد جانب اكبر را رها كردند و ساير سربازانش نيز از دور وى پراكنده گرديدند . اكبر با تعداد كمى از نفراتش بكوهستانها گريخت و از آنجا به دكن نزد مرهتهها كه تحت رهبرى سمبهاجى پسر سيواجى بجنگ عليه اورنگزيب ادامه ميدادند رفت .
ولى سمبهاجى تهور و فعاليت پدرش را نداشت و رفتار او را اغلب روساء مرهته نمىپسنديدند .
و يكى پس از ديگرى جانب او را رها كرده و به اورنگزيب ميپيوستند . محمد اكبر كه ديگر از تاسيس يك امپراطورى هند و - مسلمان بر پايه صلح و دوستى بين آن دو گروه و يا كمك هندوها نااميد شده بود بفكر استمداد از ايرانيان افتاد . و چون سلاطين قطب شاهى و عادلشاهى دكن