مانوچى مينويسد كه در جريان پذيرائى شاه از سفير پرسيد كه آيا سكهاى از اورنگزيب بهمراه خود دارد ؟ چون سفير به سوال پاسخ مثبت داد ، شاه از او خواست كه با صداى بلند بيت روى سكه را بخواند .
پس از اينكه سفير شعر را خواند مشعلدارى كه پهلوى او قرار گرفته بود ، به ظاهر برحسب تصادف پايش لغزيده ، و ريش بسيار بلند و سياه سفير را آتش زد . در ميان خنده حاضرين شاه ميگفت : عيبى ندارد - چيزى نشده . سلمانى فراوان است و خسارات وارده به آسانى ترميم مىشود .
سپس سفير را مخاطب قرار داده و گفت كه در حقيقت بيت روى سكه بايد به شرح زير تصحيح گردد :
Coin Struck From a round of cheese Aurangzib Brother Slayer Father Seizer .
كه احتمالا در زبان فارسى چنين است :
سكه زد در جهان ز قرص پنير * اورنگزيب برادركش پدرگير
آنگاه دستور داد تا سكهها را لگدكوب ساختند .
روز بعد هم چهل اسب زيبا از اصطبل سلطنتى براى تربيت خان فرستاد و به او پيغام داد كه به ارباب خود بگويد كه اسبها را به اين جهت ميفرستد تا اورنگزيب كمبود اسب را در ارتش خود براى مقابله با ايرانيان بهانه نسازد . ( مانوچى . كتاب ياد شده . ص 85 - 86 ) .
در مقابل اورنگزيب دستور داد تا اسبها را بين محلات شهر دهلى تقسيم كرده و در جاهائى كه بزرگان ايرانى خانه ساخته بودند سر بريدند . اين قتل عام حيوانات بيگناه در محافل مسلمان و هندو موجى از انزجار پديد آورد تا جاييكه عمال مغول مجبور گرديدند اين عمل امپراطور را به طرق مختلف توجيه نمايند . ( سير المتاخرين . كتاب ياد شده . ص 359 ) .
با وفات شاه عباس ثانى موضوع جنگ بين ايران و هند منتفى گرديد . ولى اگرچه شاه سليمان علاقه چندانى به سياست فعال و فتوحات خارجى نداشت و از جنگ گريزان بود ولى گسترش متصرفات اورنگ زيب از جانب دكن و انهدام سلسلههاى عادلشاهى و قطب شاهى كه هميشه مورد حمايت دولت ايران بودند و از نظر مذهبى نيز از تشيع پيروى ميكردند و مخصوصا پناهندگى محمد اكبر پسر اورنگ زيب به دربار صفوى موجب سردى بيشتر روابط بين هند و ايران گرديد .
اورنگ زيب نيز به علت تعصب شديد درباره تسنن در محيط اجتماعى اواخر دوران صفوى شخصى منفور محسوب ميشد كه اسمش را نبايد برد .
شمارهء 126
شاهزاده محمد اعظم پسر ارشد اورنگ زيب از بطن « دلرس بيگم » دختر شاهنوازخان صفوى بتاريخ 12 رجب 1092 ه ( 28 ژوئيه 1681 ) با « پادشاه بىبىبيگم » دختر سلطان