ميدانند و پادشاه ايشان و هنود آنمكان به اين مزخرفات قائل شده بكيش بتپرستى اشتغال دارند هرچند اظهار اين مراتب دخلى باينمقام نداشت نهايت بنابر انكه ارباب يقين مطلع بر احوال طائفه ضالين كردند و در شكر معرفت و خداشناسى كوشند و باستهداى ايشان مشعوف گردند مشاطه نكارش اين اذكار كرديد . و هنود بسيار در انمقام ساكنند و از جمعى شنيده شد كه در قديم جمعى كه توفيق زيارت انمقام مكرم يافته به آن صوب ميشتافتهاند و به قدر مصلحت و رتبه و حال بعد از شرف زيارت انمقدم و وقوف در انمكان مكرم در حين نوم معتاد در عالم رويا بطريقى به او اعلام ميشد كه در فلان مكان فلان چيز است انقدر از آن به تو كرامت شد به جهت خود بردار « 1 » . تا انكه شخصى يك بار در واقعه بعد از مراتب چنين امرى مشاهده مينمايد و بعد از انكه جوهرى روحش از سير معادن عالم علوى به چهار سوى اركان قالب رجوع نموده در دكان حيات ميگشايد بطلب اخذ عطاء مذكور روان مىشود و شخص حرص و آز كه پيوسته قاطع طريق راستىاند با او رفيق شده بدستيارى طمع سر كيسه زيادهطلبى را ميگشايد و دست از آستين ناراستى درآورده آن معطيه را باضافه معدودى چند كه خواهد ربوده روانه مقصود مىشود و بنوعى كه در عالم رويا بانشخص اعلام كرده بودند بپادشاه انجا نيز به همان طريق خبر مىكنند كه بفلان شخص فلان چيز به اين وصف مكرمت شده و او باضافه عددى چند مرصع كارى سر خنجر طمع كرده در غلاف دل جا داده است پادشاه سارق را حاضر ساخته چون اعلام مراتب مذكوره كماكان به او مىكنند سر انفعال در پيش مىافكند و جواهر مزبوره را از او گرفته باز به همان موضع كه در كنار نهرى واقعست آورده بخزاين جارى حضرت بارى مىاندازند و از آنوقت تا حال ديگر از آن عالم چيزى رو نداده و چنين ميگويند كه در بعضى اراضى و صحارى
هامش
( 1 ) - ابن بطوطه مىنويسد كه « روى صخره در همان جاى پا نه حفره تراشيدهاند كه زائرين كفار زر و ياقوت و جواهر در آن ميگذارند . فقرا كه به مغازه خضر مىرسند از هم پيشى ميجويند تا خود را زودتر به قدمگاه رسانيده اين نذرها را تصاحب كنند . ما كه آنجا رسيديم جز چند سنگ كوچك و مقدار كمى طلا كه براهنماى خود داديم چيزى در آن نبود . » ( سفرنامه فارسى ص 629 )