تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
دارفلفل از قبيل درخت مورد است و انقدر بهم ميرسد كه بولايت ديگر برده ميفروشند و قدرى انتقاع از آن مىبرند و ديگر عنبر نيز گاهى قدرى در درياى آنولايت يافت مىشود بعضى خوب و برخى در نهايت بدى و كم‌بوئى و از آن نيز بوى نفعى بدماغ ايشان ميرسد و بنابرانكه حقيقت واقعى عنبر كه از چه جنس است به غير انكه بعنوان مختلف شنيده و در كتب ديده چيزى نيافت لهذا در شرح آن متردد است « 1 » نهايت يكى از مردم ولايت چين كه عنقريب در مقام خود نقل احوال او خواهد شد چنان نقل نموده كه قسم عنبرى كه در درياى چين بهم ميرسد و ماهى كه به شكل اژدها مىباشد آن را بلع مىكند « 2 » و بعد از مردن بكنار مىافتد و از دهان آن آنچه برمىآورند در نهايت سفيدى و خوش‌بوئى و قدر و قيمت است و در خاصيت انچنانست كه چون آن عنبر را در مجمرى بسوزند و هر قسم عطر و عنبر و خوش‌بوئى كه در آن مجمع باشد و در مجامر ديگر سوزد تمام دود آنها ميل به طرف بوى آن عنبر مىكند « 3 » و اين در خزانه پادشاه چين بهم ميرسد و بسيار عظيم القدر مىباشد باقى العلم عند اللّه . و ديگر قلع است و حقيقت معدن قلع چنانست كه در جاهاى نمناك بهم ميرسد مثل خانه مور كه تخم ريخته باشند مانند سياه‌دانه است در زير آن خاك نمناك مىباشد و مردم انجا را پىپرده قلع و قمع كرده آن را برآورده گداخته به عمل مىآورند . و هر ساله وقت معينى دارد كه بهم ميرسد و اينها تمام منحصر بسر كار است . با اينمراتب هر ساله مداخل سركار من حيث المجموع
هامش
( 1 ) - حكيم مؤمن كه معاصر مؤلف سفينه بوده است مىنويسد : « عنبر رطوبتست كه مانند موميائى و قبر منجمد مىشود و از جزيره‌هاى درياى عمان و بحر مغرب و چين در وقت جزر و مد دريا داخل بحر ميگردد . وصاف او بر روى آب از تحريك موج مجتمع و مايل بتدوير مىشود و او را شمامه نامند و آنچه مخلوط به خاك و ريگ است به جهت ثقل در قعر آب مىنشيند و صفايحى و سياه مىباشد و عنبر تخته نامند . » ( 2 ) - صاحب عرايس الجواهر نيز حكايتى مشابه از « معتمدان صادق القول » نقل مىكند . ( كتاب ياد شده . ص 121 ) ( 3 ) - چئوجوكوا ( كتاب ياد شده ص 237 ) مىنويسد « عنبر خاصيت عطر را بهيچ‌وجه تغيير نمىدهد : نه آن را بهتر مىكند و نه بدتر بلكه نميگذارد بخارات از هم جدا گردند . »
سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 152 | محمد ربيع بن محمد ابراهيم / عباس فاروقى