اى اخى خلق عظيم آن نذير * غايبان را مىكند زينسان اسير
حال ياران چون بود اندر حضور * كه همىديدند آن رخسار و نور
حال مستسقى مپرس اى جان باب * كه بود در آب در عين عذاب
آب مىديدند و پرسيدند از آب * همچو مخمورى كه افتد در شراب
گاه جويد باده و گه بادهخوار * پيش و پس مىپرسد و امسال و پار
خواستند اصحاب آن سلطان فرد * تا رهند از غصّه و هجران « 1 » و درد
تو مگو در وصل نبود درد و سوز * زانكه شب مخفيست در سيماى روز
پيش خواجه هر زمان آن بندگان * سر نهادندى و كردندى فغان
شاخ طوبى را همىافشاندند * لشكر غمها ز دل مىراندند
سائل مشتاق داند راز چيست * زانكه داند غمزه و غمّاز « 2 » چيست
چون گذشت آن مجلس « 3 » نور و حضور * عشق مىزد لمعه از نزديك و دور
يا ز « 4 » وقتى ديگر و روزى دگر * كه همىآمد ز حق سوزى دگر
نور نو از چهرهء آن آفتاب * مىدرخشيد از شعاع فتح باب
جابر انصار ديد آن نور صاف * همچو مستان خوش درآمد در مصاف
جابر انصار شد از خود به در « 5 » * چون بديد آن نور در خير البشر
عاشق آن نور و آن رخسار شد * جان جابر خفته بُد ، بيدار شد
رُوى عن جابر بن عبد اللّه رضى اللّه عنه انّه قال : سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم عن اوّل شىء خلق اللّه . قال : هو نور نبيّك يا جابر ، خلقه ثمّ خلق منه كلّ خير و خلق بعده كل شىء و حين خلقه اقامه قدّامه فى مقام القرب اثنتى عشرة الف سنة ثمّ جعله اربعة اقسام خلق العرش من قسم و الكرسى من قسم و حملة العرش و خزنة الكرسى من قسم و اقام القسم الرّابع فى مقام الحبّ اثنتى عشرة الف سنة ثمّ جعله اربعة اقسام فخلق الخلق من قسم و اللّوح من قسم و الجنّة من قسم و اقام القسم الرّابع فى مقام الخوف اثنتى عشرة الف سنة ثمّ جعله اربعة اجزاء خلق الملائكة من جزء و خلق الشّمس من جزء و
هامش
( 1 ) . س ، ص ، 4 : غصهء هجران .
( 2 ) . س ، ص ، 4 : غمزهء غمّاز .
( 3 ) . س : صحبت .
( 4 ) . س ، ص ، 4 : باز .
( 5 ) . ملك 1 و 2 :جابر انصار از خود شد بدر .