در مثنوى بدايت الحكمة گويد :
آن نمايندهء طريق عاشقان * كه نديده چون طريقش در جهان
شاه رومى آن حقيقت دان فاش * كه جهانى گشته روشن از صفاش
عطّار
با ارادتى كه به مولوى مىورزد ، اما مىنمايد كه مست عطّار است :
چه گر جهان همه رقصان ز شمس تبريزند * شنيدهام جمالى كه مست عطّار است
( غزل - 19 )
كان شهد و شكر آن شاه قباد * قطب مستان بىشكى عطّار دان
( فتح الابواب )
هفت مثنوى خويش را به نام حقايق احوال مصطفى با توجه به منطق الطّير عطّار سروده است و از هفت شهر عشق عطّار الهام گرفته . در مثنوى فتح الابواب دراينباره گويد :
جان عشق است و منطق طير است * شرح عاشق شعور هر پير است
شربت خوشگوار عطّار است * ياد ياران دمار اغيار است
غلبات شهنشه روم است * فرسيان را صريح معلوم است
آفتاب جهان جان على است * ماهتابست و آبوتاب جليست
لؤلؤ قعر بحر مصطفويست * باده كهنه است و جام نويى است
مرتضى ساقى و جمالى جام * مرتضى باده و كمالى كام
و در جاى ديگر عطّار را عالم سرّ توحيد مىداند . در قصيدهاى گويد :
دلى كو مخزن اسرار باشد * كجا ميلش سوى اخبار باشد
كسى داند صفات شاه مردان * كه او از علم برخوردار باشد
نه آن علمى كه واعظ باز گويد * مرادش كسب يك دينار باشد
چو آن علمى كه در قرآن نهفته است * كه اندر هفت بطن غار باشد
چو آن علمى كز آن مولاى رومى * بگفت عشق در گفتار باشد
چون آن علمى كه بر دار حقيقت * ابا منصور جان بر دار باشد
چو آن علمى كه اندر سرّ توحيد * درون سينهء عطار باشد