حسين ، پيربابايى ، پيربابا طاهر ، سلطان سيّد لطيف ، شيخ محمّد على ، سيّد علاء الدّين ، شيخ عارف يا بابا عارف صوفى . « 1 »
پيرجمال و عارفان و شعراى ديگر :
حلاج
از قول مولانا جلال الدّين منقول است كه روزى ياران را جمع كرد و گفت : از رفتن من هيچ غمناك نشويد كه نور منصور بعد از صد و پنجاه سال بر روح عطّار تجلّى كرد و مرشد او شد . اين سخن ارتباط عطّار را با حلّاج در اعتقاد مولوى نشان مىدهد . تجلّى ديگر روح حلّاجى در آثار عطّار توجّه خاصى است كه او به احوال شوريدگان و عقلاى مجانين دارد و گويى بدينوسيله خواسته احوال امثال شبلى و حلاج را تأييد كند . « 2 »
پيرجمال اردستانى قرنها بعد مىگويد : « تا قلندروار و عيّاروار چون منصور بر سر دار نيايى فهم اين سخن نكنى و تا غريبآسا بر سر چهارسوى فنا پوستى بر دوش خود نبندى ، در ذات اين اسرار بازار عاشقان راه نيابى » . « 3 »
در مثنوى فتح الابواب به داستانى از حلّاج اشاره دارد كه در ضمن آن به توجيه تفكّر حلّاج مىپردازد و مىگويد : اين فقير از اهل حال شنيدم كه گفت منصور را عليه السّلام در حلقهء منصفان ديدم . گفتم : چرا آن دعوى كردى ؟ گفت : عزيزان زمان فهم نكردند كه من چه مىگويم . من گفتم كه من درست گشتم . من نگفتم كه خالقم ، ربّم ، قادرم . و در جاى ديگر گويد : و به تحقيق بدان كه نظرى با حسين منصور بود كه آن آشوب در عالم افكند .
در رباعى زير نيز گويد :
گر پرده ز روى كارها بردارم * چون خاك حقير بارها بردارم
گر بر درم اين پرده كه بر گونهء ماست * من نيز چو منصور يقين بردارم
هامش
( 1 ) . مرآة الافراد ، ص 20 .
( 2 ) . جستجو در تصوّف ، ص 371 .
( 3 ) . مرآة الافراد ، صص 151 و 494 .