از كسان كسرى با فرّ بوند * آن زن و مردى كه در ميدان روند
بعد از آن كوتاه گردد دستشان * رو نمايد آنچه خواهد شد عيان
اين بگفت و باز سر در تو كشيد * همچو برقى گشت ناگه ناپديد
شد روان عبد المسيح آن لحظه باز * تا بگويد پيش كسرى فاش راز « 1 »
خودبهخود اين نظم مىگفت آن رسول * كه ز مرگ خال بُد دنگ و ملول
شعر [ شَمّر فإنك ماضى الدهر شميرُ لا يَنزعنّك تشريد و تغرير ]
شَمّر فإنك ماضى الدهر شميرُ * لا يَنزعنّك تشريد و تغرير
فربّما كان قد اضحوا بمنزلة * يخاف صولهم الأسد المهاصير
ان يُمس ملك بنى ساسان افرطُهم * فان ذا الدهر اطوار دهارير
منهم اخو الضّرح بهرام و اخوته * و الهرمزان و شابور و سابور
و النّاس اولاد علّات فمن علموا * ان قد اقلّ فمحقور و مهجور
و هم بنو الامّ اما ان زاد انشبا * فذاك بالغيب محفوظ و منصور
و الخير و الشّرّ مجموعان فى قرن * فالخير مُتّبع و الشّرُّ محذور
پيش كسرى رفت بس عبد المسيح * يكبهيك واگفت تقرير سطيح
آنچه آن پير كهن تكرار كرد * همچو مسهل در درونها كار كرد
از دلايل بر كمال مصطفى * شمّهاى نتوان نوشتن سالها
آنچه برتابد عقول و فهم « 2 » عام * مىنويسم بهر اثبات پيام
وان دلايل كه دل و جان را صفاست * بىزبان با عاشقان گفتن رواست
گر بديدى چشم صورت آن ظهور * خود نماندى در جهان نام سرور
اين جهان گشتى چو زلفش بىقرار * گر نمودى فرّ احمد در ديار
صورتى ديدند و پس رخسار او * زانكه رهشان نيست در بازار او
آنچه ديده عشق مىبيند يقين * نى سما ديد آن « 3 » نشان و نى زمين
هامش
( 1 ) . س : راز فاش .
( 2 ) . س : خاص .
( 3 ) . س : اين .