رجز [ يعتم لم يسمع عطريف اليمن ام فاز فازلمّ به شاوه الغنن ]
يعتم لم يسمع عطريف اليمن * ام فاز فازلمّ به شاوه الغنن
يا فاضل الخطّة اعيت من وَ من * اتاك شيخ الحىّ من آل سنن
و اته من آل ذئب بن حجن * تُحملنى و جنا و تَهوى بى و جن
حتّى اتى عارى الجآجى و القطن * ازرق مَهم النّاب صرّار الاذن
چونكه بيهش ديد خال خويشتن * مدح خالش زور كرد اندر دهن
گفت در خوابى و يا مشغول دوست * چون شنيد اين خوش بجنبانيد پوست
آب آمد باز اندر جوى او * هاى آن مدّاح شد خوش « 1 » هوا او
مدح فربه مىكند آن لاغران * هم بود آزادى گوش كران
خال چون بشنيد مدح آن پسر * لب بجنبانيد و پيش آورد سر
گفت اى عبد المسيح خوبكيش * گوش آور سوى راز خال خويش
كه ز شهرى دور اى پور كبار * آمدهستى بر يكى اشتر سوار
محكمى گردنفرازى تيزراه * كه نپيچد سر ز سختى هيچگاه
هست آن احوال بس فاش و صريح * پيش اين بگسسته رگ يعنى سطيح
شاه ساسانت فرستاده به من * تا كند معلوم احوال ز من
كز چه رو آتش بمرد و طاق ريخت * تا كه رنگ از چهرهء كسرى گسيخت
هم بداند چيست آن تعبير خواب * گوش پيش آر و ز من بشنو جواب
بحر ساوه چون شود خشك اى رسول * صاحب دست و عصا بنهد اصول
زايد از حلقوم او آيات حق * ننگرد هرگز به رخسار ورق
ملك شام البته برگردد يقين * طور ديگر گردد آن قدسى زمين
ما نباشيم و طريق آن خديو * فاش بربندد دو دست ما و ديو
قدر هريك شرفه كز ايوان فتاد * يك كس آيد بهر شاهى در مزاد
هامش
( 1 ) . س : خود .