تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
رجز [ يعتم لم يسمع عطريف اليمن ام فاز فازلمّ به شاوه الغنن ]
يعتم لم يسمع عطريف اليمن * ام فاز فازلمّ به شاوه الغنن يا فاضل الخطّة اعيت من وَ من * اتاك شيخ الحىّ من آل سنن و اته من آل ذئب بن حجن * تُحملنى و جنا و تَهوى بى و جن حتّى اتى عارى الجآجى و القطن * ازرق مَهم النّاب صرّار الاذن چون‌كه بيهش ديد خال خويشتن * مدح خالش زور كرد اندر دهن گفت در خوابى و يا مشغول دوست * چون شنيد اين خوش بجنبانيد پوست آب آمد باز اندر جوى او * هاى آن مدّاح شد خوش « 1 » هوا او مدح فربه مىكند آن لاغران * هم بود آزادى گوش كران خال چون بشنيد مدح آن پسر * لب بجنبانيد و پيش آورد سر گفت اى عبد المسيح خوب‌كيش * گوش آور سوى راز خال خويش كه ز شهرى دور اى پور كبار * آمده‌ستى بر يكى اشتر سوار محكمى گردن‌فرازى تيزراه * كه نپيچد سر ز سختى هيچ‌گاه هست آن احوال بس فاش و صريح * پيش اين بگسسته رگ يعنى سطيح شاه ساسانت فرستاده به من * تا كند معلوم احوال ز من كز چه رو آتش بمرد و طاق ريخت * تا كه رنگ از چهرهء كسرى گسيخت هم بداند چيست آن تعبير خواب * گوش پيش آر و ز من بشنو جواب بحر ساوه چون شود خشك اى رسول * صاحب دست و عصا بنهد اصول زايد از حلقوم او آيات حق * ننگرد هرگز به رخسار ورق ملك شام البته برگردد يقين * طور ديگر گردد آن قدسى زمين ما نباشيم و طريق آن خديو * فاش بربندد دو دست ما و ديو قدر هريك شرفه كز ايوان فتاد * يك كس آيد بهر شاهى در مزاد
هامش
( 1 ) . س : خود .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 169 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى