تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
باز بينى صورت آثار آن * ره برى با راهدان در سرّ جان زانكه هر صورت كه مىبينى يقين * هست از بهر مثال آن و اين جمله صورتها حجاب سرّ آنست * آنكه مىگويم نهان در جان جانست گر نظر خواهى ز صورت درگذر * تا نگردى هم رفيق گاو و خر زانكه هركو يك مقام اندر بماند * نطق حق او را به كالانعام خواند لحظه‌لحظه طالبان پرجگر * جان همىبازند از بهر نظر كز نظر دل مىشود صاف و لطيف * يار صاف خوب مىخواهد حريف زان بناى اين جهان صد لباس * شد ز نور پاك آن سلطان ناس گر نجستى دوست پاكى و طُهور * نافريدى روز اوّل عقل و نور باوجود آنكه بُد نور هدى * پرورش مىداد او را جابه‌جا زانكه نور از تار پيدا گشته بود * هست باهم نار و باد و نور و دود گرنه استادى بود اندر ميان * دود مىگردد همه در خاكدان نور احمد در جبلّت اى سعيد * تربيتها يافت تا شد بر مزيد نار عشق و نور دل بايد به هم * تا كه دود غم‌فزا نارد نَدم هم رفيق مقبلان باش و مترس * زانكه محو دوست فارغ شد ز درس آيت و برهان يزدان اى مُضلّ * آمده از بهر هر گيج دودل تو به پيش آيت و پيغمبرش * سر بنه تا سر بيابى بر درش آفريدن كار يزدانست و بس * تربيت افعال عقلست و نفس هركه پيچد سر ز فرمان وزير * در همه عالم شود خوار و حقير حق تعالى عقل كل چون آفريد * عهدهء او كرد هندو و سفيد هرچه ما را هست با آن كاروبار * با خليفهء خويش داده كردگار چون به نزديك آمدى واپس مخز * سگ مشو وان رهروان را پا مگز بهر تو كرده تنزل آن خديو * تا ترا بيرون كشد از چنگ ديو بازگردم بهر طفلان سوى سفل * تا بگويم شرح امّ و باب و طفل « 1 »
هامش
( 1 ) . س : باب طفل .