كه بدم من رهنماى هر مُضلّ * آن زمان كآدم بُد اندر آبوگِل
بود آدم در ميان آبوگِل * كه بُدم چون روح در هر جان و دل
طالب و جويا بُدم در هر ديار * گل همىكردم جدا دايم ز خار
همچو بوى گل روم « 1 » در خار و گل * تا شود هر شىء ز بويم زندهدل
دوست مىدارم جهان تازهرو * بهر تازه مىدوم من كو به كو
مىفتم هر دم به خاك درگهى * تا از آن در سر برون آرد شهى
چونكه جمعيّت بيابد جوهرى * مىنهم دل در كنار ديگرى
چونكه گردد عاقل و فرزانه دل * همچو آدم بگذرد از آبوگِل
بازگردم در پى دلخستهاى * بىنوايى دست و پا اشكستهاى
بحرم و هر نهر از من شد روان * نيستم درمانده همچون ديگران
هر دم اندر جوى و نهرى همچو آب * بر سر و رو مىروم خوش در شتاب
آتش از من گرم گردد در تنور * باد صبح از بوى من يابد حضور
آفتاب و ماه از من روشناند * سربلنديها ز فضل من كنند
جسم آدم چون مصور شد ز خاك * يافت آن دم زندگى زين نور پاك
خاك آدم با تمام انبيا * يافته بىشك ز من نور و ضيا
نور من پيدا شده از بهر آن * تا منوّر گردد اين روى جهان
ذات من دايم ابا ذات خدا * مجتمع بودند در پردهء عما
ذات چون خورشيد دان كاندر شبان * مست و ناپيداست فعلش در جهان
خواست تا آن فعلها پيدا كنند * تا نهانيها به هم شيدا كنند
نورى از خورشيد حسنم خوش بتافت * عالم از انوار من آرام يافت
زان عيان شد در جهان اين نور من * تا شود پيدا ره و دستور من « 2 »
كمترين آثار من نور من است * نور خود يك لمعهء هور من است
هامش
( 1 ) . س : از .
( 2 ) . در نسخه س مصراعها جابهجا آمده :كمترين آثار من نور منست * نور بىشك پردهء ذات منست
نور خود يك لمعهء هور منست * نور من تفسير آيات منست