جان به جان پيوست و دل گم شد به خويش * لذّت از مرهم نيابد غير ريش
عاشقان يابند لذّت از حيات * كى خورند اين جام آن گيجان مات
برد القصّه نگار اندر وثاق * خوش بود وصل چنين بعد از فراق
باز خادم خواند آن شيخ خراب * كه بده بيرونيان را نان و آب
رحمت عامست اين آب و طعام * سيرشان كن با تواضعهاى تام
چون بنوشند آب و نان آن ممسكان * گو بتازيد اندر آن دشت و كران
بعد از آن اهل صف و اصحاب ريح * چرب و شيرين كن دهانشان اى مليح
زانكه اهل فضل از آن باد بروت * مىزيند اندر جهان كاين است قوت
همچو ماهى بىخبر از فضل آب * اندرونشان سرد و بيرونشان كباب
خادما چون آب رحمت جوش كرد * قدر همّت جمله را خاموش كرد
چونكه خشنودند آنها در سرار * يك كبابى گرم آور پيش يار
جز دل بريان درين خلوت ميار * كه دل بريانست اندر خورد يار
گر ندارى آن كباب آتشين * سينهام بشكاف و سوز عشق بين
تا نمايم حال دل و اشغال گِل * اين همىگفت و جدا مىكرد دل
چون بديد آن شاه دل بيمار خويش * وصل كل بنمود در ديدار خويش
بعد از آن فرمود كه اى آشفته حال * دارم اكنون از تو من يك دو سؤال
اوّلا برگو چرا كشتى خران * بازگو روشن بيان حال آن
از چه كشتى آن خران باركش * كه ندانستند چار از پنج و شش
گفت دارد اين سؤالت بس جواب * با تو گويم شرح اين اى خوشخطاب
چون دلم بشنيد مژدهء وصل خويش * خوش برون رفتم ز بند دين و كيش
خواستم رحمت نمايم بر عوام * يا بنوشم با تو من جام مدام
زان بكشتم آن خران در رهگذار * تا سگان بيرون روند اى رازدار
تا سگ و مردار باهم درخزند * دست و پاى اين غريبان كم گزند
گر نمىبستم سگان را آنچنان * عوعو ايشان شدى بر آسمان
كرده حق اين لقمه بر آنها حلال * تا نيابد گوش ما بانگ ملال
جيفه پيدا مىشود بهر كلاب * جنس گرد جنس خود گردد شتاب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٤٣