تا شوى « 1 » همراه روح خواجه چست * تا به پايان آورى عهد درست
هركه جز ديدار آن شه برگزيد * شد درين بيشه هلاك و ناپديد
امتحانها مىرود اى بو الفضول * تا كه تو خضرى شوى يا ديو و غول
ذكر منزلهاى نور آن خديو * بهر آن شد تا بجويى ملك ديو
زانكه ارواح ملايك در سجود * مى نمىيابند راه ملك جود
همچو اهل صومعه در قعر چاه * غافلاند از ذوق مشتاقان شاه
هركجا كان نور احمد يافت نام * تفرقه پيدا شد اندر خاص و عام
بيشتر رفتند در دنبال آز * زان نشد دلشان منوّر بهر راز
اندر آن باغ پرآب پرشعف * مىنديدند آن خران غير از علف
قال النّبى صلّى اللّه عليه و على « 2 » آله و سلّم : « الدّنيا جيفة و طلابها كلاب »
. اى اخى ، آيات و احاديث و ذكر گذشتگان و تمّثل « 3 » گوناگون از بهر آن است كه تو متنبّه شوى و با عاقلان صحبت دارى ، تا عاقل شوى تا فهم اشارات و آيات توانى كرد ، كه ابلهان بىعقل غير از حفظ تاريخ و روايت چيزى ديگر حاصل نكردهاند . آن حكايت شنيده باشى كه ابو هريره با اصحاب گفت كه : از حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و على « 4 » آله و سلّم بشارتى شنيدم كه درياى رحمت همه را سيراب خواهد گردانيد . و گفت اگر اهل عالم بدانند ، آنچه من اين زمان از حضرت خواجه « صلّى اللّه عليه و على « 5 » آله و سلّم « 6 » » شنيدم و ذكر آن با كسى گويم ، در حال مرا سنگسار كنند . ذكر آن حال در اين فصل بشنو و گوش به نظم دار و خود را بشناس « 7 » « و صلى اللّه على خير خلقه محمد و آله و سلّم » .
حكايت [ ترك بغدادى و شيخ سبزوار الفتى كردند باهم در گذار ]
ترك بغدادى و شيخ سبزوار * الفتى كردند باهم در گذار
ناگهان از هم جدا گشتند زود * در ميانشان ماند آن سودا و سود
شيخ بيدل رفت سوى ملك خويش * زار مىناليد آن مجروح ريش
هامش
( 1 ) . س : روى .
( 2 ) . اين كلمه در « س » نيست .
( 3 ) . س : تمثيل .
( 4 ) .
و
( 5 ) : اين كلمه در « س » نيست .
( 6 ) . اين كلمه در « س » نيست .
( 7 ) . ملك : ندارد .