تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
روز و شب آن ناتوان دل‌كباب * مىنمودى آه زار و اضطراب آه زار منتظر مانند تير * بر نشانهء خويش زد سخت و دلير چون دل آن شوخ آگه شد ز دوست * همچو مغز نغز بيرون شد ز پوست سلسلهء عشق و محبّت بىگمان * مىبرد خاك دژم بر آسمان بوى سوز دل شنيد آن دلنواز * چارق اندر ره فكند او چون اياز چون به نزديك خراسان در رسيد * همچو يعقوب آن پدر بويش شنيد چون دلش بشنيد بوى يار خويش * گشت پيدا در برش زنّار و كيش داشت اسباب فراوان آن سوار * خواست تا آرد برون بهر نثار گفت با خادم كه اى همراز من * يك زمان شو همچو نى دمساز من تا شوى آگه ز درد و زارىام * تا ببينى روى عجز و خوارىام هرچه گويم آن درآور در عمل * در ابد بنمايمت سرّ ازل تو تحمّل كن مگو چون و چرا * تا عطا رويت نمايد در جزا رو بخر اوّل دو صد خر ، اى رفيع * تا ببندم در جهان راه شنيع جون به يارى آن خران خورده‌جو * زود برخيز و پى دبّاغ رو مژده ده مر زاغ و دبّاغ اى پسر * كه خران را مىكشند اندر گذر رفت خادم ، امر شيخ نامدار * خوش به جاى آورد در ميدان كار بعد از آن فرمود صد گاو و شتر * بر در مطبخ برد آن مرد حُر گوسفندان هم بيارد بىشمار * تا پزد آن مطبخى بهر نهار پيش راه دوست فرمود آن خران * جمله سرهاشان بريدند آن زمان پوستشان دبّاغ برد و چشم زاغ * بهر زاغان است اين ايوان و باغ باز صيدآور بود دربند شاه * بر سر و چشمش بود دايم كلاه تا كند عادت بر شاه عليم * مست و خاموشانه باشد دل دونيم زاغ بدآواز از آن مردار جوست * كه چو موش دزد و هم كفتارخوست پيش اين باز سفيد خاص شاه * كى تواند پر زند زاغ سياه بعد از آن شد شيخ مانند غبار * بر سر راهى كه مىآمد نگار شد به استقبال آن معشوقه‌اش * تا فشاند جان و دل اندر رهش
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 42 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى