روز و شب آن ناتوان دلكباب * مىنمودى آه زار و اضطراب
آه زار منتظر مانند تير * بر نشانهء خويش زد سخت و دلير
چون دل آن شوخ آگه شد ز دوست * همچو مغز نغز بيرون شد ز پوست
سلسلهء عشق و محبّت بىگمان * مىبرد خاك دژم بر آسمان
بوى سوز دل شنيد آن دلنواز * چارق اندر ره فكند او چون اياز
چون به نزديك خراسان در رسيد * همچو يعقوب آن پدر بويش شنيد
چون دلش بشنيد بوى يار خويش * گشت پيدا در برش زنّار و كيش
داشت اسباب فراوان آن سوار * خواست تا آرد برون بهر نثار
گفت با خادم كه اى همراز من * يك زمان شو همچو نى دمساز من
تا شوى آگه ز درد و زارىام * تا ببينى روى عجز و خوارىام
هرچه گويم آن درآور در عمل * در ابد بنمايمت سرّ ازل
تو تحمّل كن مگو چون و چرا * تا عطا رويت نمايد در جزا
رو بخر اوّل دو صد خر ، اى رفيع * تا ببندم در جهان راه شنيع
جون به يارى آن خران خوردهجو * زود برخيز و پى دبّاغ رو
مژده ده مر زاغ و دبّاغ اى پسر * كه خران را مىكشند اندر گذر
رفت خادم ، امر شيخ نامدار * خوش به جاى آورد در ميدان كار
بعد از آن فرمود صد گاو و شتر * بر در مطبخ برد آن مرد حُر
گوسفندان هم بيارد بىشمار * تا پزد آن مطبخى بهر نهار
پيش راه دوست فرمود آن خران * جمله سرهاشان بريدند آن زمان
پوستشان دبّاغ برد و چشم زاغ * بهر زاغان است اين ايوان و باغ
باز صيدآور بود دربند شاه * بر سر و چشمش بود دايم كلاه
تا كند عادت بر شاه عليم * مست و خاموشانه باشد دل دونيم
زاغ بدآواز از آن مردار جوست * كه چو موش دزد و هم كفتارخوست
پيش اين باز سفيد خاص شاه * كى تواند پر زند زاغ سياه
بعد از آن شد شيخ مانند غبار * بر سر راهى كه مىآمد نگار
شد به استقبال آن معشوقهاش * تا فشاند جان و دل اندر رهش
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 42
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٤٢