تا توانى شاد در منزل رسى * شه شوى و غور كار دل رسى
تا ببينى مكر ابليس لعين * تا توانى كرد فرق ماء و طين
تا كه گوشت نشنود بانگ خران * تا شوى ناظر به راز بلبلان « 1 »
تا نيارى رحم بر عقل معاش * تا ببينى عقل كل مشهور و فاش
عقل و علم سر همى بايد كه تا * شخص گردد عارف حق ، اى فتى
زانكه اندر روى آيت پردههاست « 2 » * حسّ صورت مىنداند چپ ز راست
اين مثل بشنو به گوش جان و دل * تا نگردى گرد بلهان خجل
آن حكيمان صور در ملك هند * مانده در كِل در خيال چون و چند
كه همىدارند اين جسم و صور * بس عزيز و باوقار و معتبر
آن حيات بىثبات ناقبول * كه نيابد وزن در كفّهء عقول
آن نفس كه گاو و خر دارد يقين * در لجامش مىكنند اندر جبين
دم همىبندند آن مستان آز * كه همىنازند با عمر دراز
گيرم اى هندو كه آن عمر بلاغ * بگذرانى در جهان مانند زاغ
رزق زاغ اندر جهان پيداست ، چيست * بر چنين عمرى همى بايد گريست
چون ندارى چشم دل اى جمله گوش * قانعى بر صورت و بانگ و خروش
هندويان بىبصارت اى امير * بىوقوفاند از طيور و از صفير
اين شنيدستند از استاد راد * كه نگهدار نفس يابد مُراد
آن نفس چون باد تمر و گند سير * در درونشان افكند صد دار و گير
زان همىدارند آن دم در درون * تا كه گردد عمرشان از حد فزون
مىندانستند كان داناى سرّ * مىنمايد راهشان در فعل برّ
فعل برّ و علم سرّ اى بىخبر * هست در انفاس پير راهبر
تو نفس دربند كن در پيش او * تا دلت زنده شود از فضل هو
كان نفس دارد حيات جاودان * اين نفس هركو پذيرد يافت جان
قول و فعل اهل صورت اى جوان * جمله مىبين در شعار اين بيان
هامش
( 1 ) . س : ابلهان .
( 2 ) . س : پردههاست .