عشق چون خورشيد دان بىپا و سر * در لواى عقل مىبخشد ثمر
تا كمال عقل نبود اى غنى * عشق نتواند نمايد روشنى
حكم و سكّهء مصطفى زانرو بماند * كه فرس با عقل در ميدان براند « 1 »
بشنو اين نقل از شه و سلطان عشق * تا برى ره جانب برهان عشق
قال النّبى ، صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم : لعلّى بن ابى طالب كرّم اللّه وجهه
: « اذا تقرّب النّاس الى خالقهم بانواع البرّ ، فتقرّب الى اللّه بانواع العقل و السّرّ تسبقهم بالدّرجات و الزّلف عند النّاس فى الدّنيا و عند اللّه فى الآخرة »
.
آن شنيدستى كه شاه صيقلى * گفت با مرآت خود يعنى على
كاى هماغوش من و همزاد من * وى نهاده گوش بر ارشاد من
گرچه كان جود و بحر جوهرى * ورچه فرد و بىنظير و صفدرى
رو گزين كن ، عاقلى پرمايهاى * آفتابى كش نباشد سايهاى
عاقلى بگزين و با او يار شو * وز علوم خويش برخوردار شو
يا على ، كشتى تن است و روح ، نوح * رو ، بجو نوحى كزو يا بى فتوح
هركه باشد بىوقوف و بىدليل * همچو فرعون اوفتد در رود نيل
يا على ، هركس كه مىخواهد حضور * گو ببين اندر ميان عقل و شعور
شاخ بخت از عقل افزون مىشود * بر خلاف اين دگرگون مىشود
هست جنّت صورت عقل تمام * صورت جهل است دوزخ و السّلام
اهل عالم در پى آز خودند * سست و سرگردان آواز خودند « 2 »
خودپرستانند چون مور و مگس * گوششان نشنيده جز بانگ جرس
طاعت تقليد و صوم و ذكر پر * هست آن فىالجمله فعل قوم حر
بهر خود آن فعل موزون مىكنند * همچو كرم ، پيله بر خود مىتنند
طاعت خود پردهء خود مىكنند * نيك پندارند و خوش بد مىكنند
نفع آن طاعات بىمغز اى سوار * مىبرد فىالجمله باد اشتهار
تو نهان شو در ميان جان جان * تا نگردى ريشخند ابلهان
هامش
( 1 ) . اين بيت درس نيست .
( 2 ) . از بيت 15 تا 19 درس نيست .