ز دانندگان بشنو امروز قول * كه فردا نكيرت بپرسد به هول « 1 »
آنچه در آيت مذكور است از كراهت موت ، صفت [ افراد ] منهمك است [ در لذات و شهوات ] امّا طايفهاى ديگر هست كه ايشان را نيز موت مكروه مىنمايد نه از جهت خوف فوت دنيا و مفارقت لذات و شهوات او ، بل از آن جهت كه ايشان تايب مبتدىاند و هنوز استيفاى حقّ مقام توبه نكردهاند و اتمام زاد تقوى كه اقوى عدّت آن سفر است ننمودهاند « 2 » ، لا جرم كراهت ملاقات مرگ از عدم استعداد است و ايشان در اين كراهت معذورند و ايشان را چون طايفهء اوّل كراهت ملاقات بارى نيست پس ايشان از آن زمره خارجاند كه خواجه در حقّ ايشان مىفرمايد : « من كره لقاء اللّه كره اللّه لقاءه » و اين كراهت موت و لقاى حق نيست بلكه خوف فوت لقاى بارى است از جهت قصور و تقصير و مثل او چون عاشق مشتاقى است كه در ديدن دوست تأخير روا مىدارد به واسطهء پيدا كردن هديّهاى كه مقبول باشد تا بدين سبب سعادت دوام وصال دريابد و علامت اينچنين تايب آن است كه هميشه به استعداد مشغول بود و الّا آن هم « 3 » در سلك منهمكين داخل شود . آنچه شنيدى صفت منهمك در دنيا و نعت تايب « 4 » مبتدى بود ، امّا عارف آن است كه على الدّوام به ذكر موت اشتغال مىنمايد از آنكه موعد لقاى حبيب است و محبّ ، موعد لقا را هرگز فراموش نكند بلكه چون موت واسطهء وصال و رابطهء اتّصال و باعث لقا و موجب التقاست به هزار جان در راه طلب او بپويد و در مخاطبهء نفس مغرور به دار غرور ، بگويد : لافضل الدّين خاقانى قدّس سرّه :
دربند چار آخور سنگين چه ماندهاى * در زير هفت آينه خود بين چه ماندهاى 227 / 18
روزت صلاى شام هم از بامداد زد * تو در نماز ديگر و پيشين چه ماندهاى
گر چرخ را كليچهء سيم است و قرص زر * گو باش چشم گرسنه چندين چه ماندهاى
مرگ است چهره شوى حيات تو همچو مى * مى بر كف است چهره پر از چين چه ماندهاى
پس تايب در كراهت موت معذور است و عارف نيز در طلب و تمنّاى او معذور و
هامش
( 1 ) . بوستان سعدى ص 785 و 766 . در نسخه ما : كه فردا بگيرد بپرسد به هول .
( 2 ) . نپيمودهاند .
( 3 ) . ملايم كلمه متن با رجوع به احياء و ترجمه آن اختيار شد . ر . ك : احيا ، ج 1 ص 409 . و علامة هذا ان يكون دائم الاستعداد له لا شغل له سواه و الا التحق بالمنهمك .
( 4 ) . تاب .