من به چهار چيز خوش گشت : يكى آنكه جنايت « 1 » از او صادر شد نه از من ، ديگر آنكه المى كه به من رسيد الم دنياوى بود نه دينى ، ديگر آنكه زياده بر اين ممكن بود به اندك باز رستم ، چهارم آنكه نفس از من مطالبهء مكافات كرد ، من بر نفس غالب شدم و حلم ورزيدم و صبر نمودم تا مستوجب ثواب شدم .
حكايت - يكى ابو هريره را ، رضى اللّه عنه ، خوارى كرد
و دزد گفت . ابو هريره گفت :
بار خدايا اگر اين مرد راست مىگويد بر من رحمت كن و اگر دروغ مىگويد بر وى رحمت كن ، كه رسول ، عليه السّلام ، مرا چنين فرمود كه هر كس بر شما ظلمى كند شما بهر او از خداى آمرزش بخواهيد .
حكايت [ امتحان حلم حسين ع از سوى مردى در بنى اسرائيل عوف نام ]
- آوردهاند مردى بود در بنى اسرائيل عوف نام ، قصّهء كمال حلم حسين رضى اللّه عنه ، به سمع او رسيد از براى امتحان آمد ، امير المؤمنين را بر در سراى نشسته يافت . سلام كرد و گفت : اى حسين مرا هزار درم وام است آمدهام تا بدهى ، حسين ، رضى اللّه عنه ، اشارت به غلام كرد ، هزار درم آورد و به دو داد . بينداخت و گفت : هزار درم ديگر خواهم ، فرمود هزار درم ديگر آورد به دو داد ، عوف آن هزار درم بينداخت و گفت : كنيزكى صاحب جمال دارى ، آن كنيزك را به من ده ، حضرت امير المؤمنين غلام را گفت كنيزك را بياور و به دو سپار . آنگاه گفت : اى عوف مىدانم كه آمدهاى تا حلم مرا آزمايى ، هر عطا كه خواهى بدهم و هر جفا كه گويى احتمال كنم كه ما نه آن كوه بلنديم كه به هر بادى متزلزل شويم . لمؤلّفه :
كوه وقار ما متزلزل نمىشود * « لو دكّت السّماء و لو بسّت الجبال » « 2 » 175 / 18
نه آخر حضرت الهى در حق جدّ ما فرموده است كه :
« وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ »
حلم سرمايهء سجيّت ماست و عفو پيرايهء طويّت ما .
حكايت [ ساداتى كه ميهمان حسن ابن على بودند ] 175 / 21
- آوردهاند كه جمعى از سادات بنى هاشم به ميهمانى امير المؤمنين حسن ، رضى اللّه عنه ، آمده بودند ، مطبخى را در اثناى خوان نهادن كاسهاى از دستش درافتاد و بر سر امير المؤمنين حسن ريخت و بشرهء مبارك او از تبش آن آزرده شد . غلام چون آن حال بديد از ترس بىهوش گشت ، چون به حال خود باز آمد گفت : يا امير المؤمنين
هامش
( 1 ) . نسخه : خيانت ، آنچه در متن آورد مناسبتر مىنمود .
( 2 ) . واقعه ( 56 / 5 ) .