ابراهيم آمدند و سلام كردند جواب سلام ايشان داد و ايشان را نشناخت و فى الحال گوسالهاى بريان كرده پيش ايشان آورد . چون ايشان دست به طعام او دراز نكردند خوفى در دل ابراهيم پديد آمد كه مگر انديشه كيدى كردهاند كه احتمال از طعام نمىنمايند ، گفت : چرا طعام نمىخوريد ؟ جبرئيل گفت : ما طعام كسى نمىخوريم تا اداى ثمن آن نكنيم ، بهاى اين طعام بازگوى . ابراهيم گفت : بها آن است كه در ابتدا بسم اللّه الرّحمن الرّحيم گوييد و در آخر الحمد للّه ربّ العالمين ، فرشتگان در يكديگر نظر كردند و گفتند حضرت ملك جليل از آن جهت ابراهيم را خليل خوانده و دوست داشته كه بهاى نعمت دنيا جز ذكر مولى طلب نمىكند . گفتند : اى ابراهيم جاى مخافت نيست و تو را از آمدن ما هيچ آفت نيست . ما رسولان حضرتيم از براى اهلاك قوم لوط متعيّن شده و ليكن پيشتر پيش تو آمديم تا بشارت دهيم به فرزندى كه نام او اسحاق است و هم بشارت دهيم به فرزند فرزند كه يعقوب است و ابراهيم در آن حال صد و بيستساله بود و عيال او ساره نود و نهساله بود در پس پرده ايستاده ، چون بشارت شنيد از روى عادت تعجّب كرد و بخنديد و گفت : ولادت از چون من عجوز عقيم كه او را شوهر پيرى باشد به غايت عجب است . فرشتگان گفتند : از قدرت الهى غريب نيست و از حكمت او عجيب نى ، و چون ايشان را عزيمت رفتن مصمّم شد دعا كردند و گفتند :
رحمت خداى و بركات او از اين خاندان و اهل بيت كم نگردد و گفتهاند : رحمت نبوّت است و بركت اسباط است از بنى اسرائيل ، از آنكه انبيا از ايشان است و همه از فرزندان ابراهيماند و تا قيامت ملّت او قايم است و دين او دايم ، و چون خوف و خشيت از ابراهيم كم شد [ با ] جبرئيل مجادله كرد و مباحثه نمود در شأن هلاكت قوم لوط و گفت :
در اين شهرستان كه در او چهار هزار بار هزار آدمى است اگر در ميان ايشان پنجاه مرد مسلمان باشد ايشان را هلاك مىكنيد ؟ گفتند : نى ، گفت : اگر چهل باشد ؟ گفتند ، نى و همچنين مىگفت تا بدانجا رسانيد كه « 1 » اگر در ميان ايشان يك مسلم مصلح باشد عقوبت و هلاكت برايشان روا مىداريد ؟ گفتند : نى ، گفت : نه لوط در ميان ايشان است ؟ گفتند : ما به حال ايشان داناتريم هر كه مسلمان است و مصلح نجات خواهيم داد و باقى را ابتلا به هلاكت خواهد بود اين مجادله از غايت حلم و كمال و عفو و نهايت اشفاق و حسن
هامش
( 1 ) . بدانجا كه رسايد .