ندارد بقا مال و نعمت و ليك * بماند همى جاودان نام نيك
تو اى نور چشم شه نامدار * بمان تا قيامت ز شه يادگار
گر از هجر خورشيد شد سينه « 1 » داغ * تو باقى بمان اى فروزان چراغ
ز هجر گل ار گشت گلشن خراب * توان بوى [ آن ] يافتن از گلاب
درختى كه مىبالد اندر چمن * چو گردد كهن از مرور ز من
چو از جاى خود بَركَند باغبان * نهالى نشاند هم از شاخ آن
كند شاخ بر جاى اصلش مقر * ز شاخش پذيرد چمن زيب و فر
تو اى نونهال درخت مراد * بمان ايمن از آفت تندباد
به لطف و تواضع به خُلق و كرم * شود در جهان نام نيكت عَلَم
هامش
( 1 ) . سيه .