به كار بزم پرداختند و خانهء دل را كاشانهء لهو و طرب ساختند ، پسر نيز در ميدان معاشرت با پدر همعنان گشت و با طفلان آن بزم دلپذير چون شكر با شير [ درآميخت ] 3 چنان كه تا نيمشب نه غم مطالعه داشت و نه پرواى تكرار و نه فكر مباحثهاش بود و نه سوداى استحضار ، چون ارباب معاشرت به منازل خود مراجعت كردند و اهل بيت خواجه هر يكى در گوشهاى غنودند ، خواجه نيز از براى استراحت سر به بالين راحت نهاد كه ناگاه سؤال و امتحان استاد به خاطر فرزند افتاد و گريه و زارى آغاز كرد . شعر :
چو درد از دلش آتش انگيختى * ز چشم آب حسرت بر آن ريختى
و ليكن آتش دلش به آب ديده نمىنشست و خارش [ تنش ] با سورت آتش جانگداز صورت صبر چارهساز نقش نمىبست . لمؤلّفه :
[ عجبت ] لنيران الجوى انّ جمرها * توهّج من ماء المدامع و اضطرم
و ايضا لمؤلّفه :
پدر گفتش اى جان باباى من * مراد دل و چشم بيناى من
مكن پيش من درد دل بيش از اين * كه جان و دلم مىشود ريش از اين
چنين ناله و گريه از بهر چيست * دلت پرغم و انده از قهر كيست
دهم جامهات اسب و زينت خرم * تو شاهىّ و من بنده فرمانبرم
پسر گفت : اى پدر مهربان و اى ناگذران [ از ] دل و جان ، به دردى مبتلايم كه تو را امكان چارهسازى آن نيست و به جراحت زخمى گرفتارم كه از مرهم « 1 » راحت رسانش در عالم نشان نيست ، سبب گريه آن است كه اكثر شب را به لهو و لعب بسر بردم و از فردا كه روز محاسبهء استاد است ياد نياوردم ، فردا چون حساب يك هفته نتوانم و در محاسبهء استاد درمانم ، هرآينه جامه و اسب و زين و خاتم و نگين دستگير نخواهد بود . سخن فرزند در جان پدر تأثير كرد ، حجاب غوايت از پيش نظر خواجه برخاست و نسيم عنايت از مهبّ هدايت وزيدن گرفت ، بىاختيار نعره زدن و جامه دريدن آغاز كرد و با هزار آه حزين گفت : لمؤلّفه .
چنين گريه و ناله از تو خطاست * خود اين سوز و زارى سزاوار ماست
كه فردا كه سلطان عالىجناب * ز هر بندهاى باز جويد حساب
هامش
( 1 ) . نسخه : وهم .