لگدكوب پاى كيان كردهاى * كه را تا در او ميهمان كردهاى
چنان جان كه از عالم امر خاست * كه جانان اصليش ذات خداست
كِيان را تو محبوب او كردهاى * به جز حق چهها آرزو كردهاى
به سيرت چو اسرار حق داشتى * از او به چه ديدى كه بگذاشتى ؟
ز روز حساب ار نئى بىخبر * حساب به دو نيك خود بر شمر
حكايت 153 / 6
[ خواجه و معلم و تعلُّم فرزند ]
- چنين استماع افتاده است « 1 » كه خواجهء عالىهمّتى صاحب ثروتى بود كه رايى داشت متين و رويى پيش بين و بصارتى كامل و مهارتى در فنون دانش شامل ، و او را فرزندى بود چون عقل و جان ناگزير و چون نتيجهء افكار محقّقان مقبول و دلپذير ، دلايل بخت و دولت در ناصيهء او لايح و مخايل علم و حكمت بر چهرهء او واضح كه از غايت حسن سيرت و لطف صورت او ، هركه در بشرهاش نظر انداختى ،
« ما هذا بَشَراً »
« 2 » بر زبان راندى و هر كه در اخلاقش تأمّل كردى
« إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ »
« 2 » برخواندى . لمؤلّفه :
صورتى از آب و گل نبود بدين پاكيزگى * طينتش از جان و دل گويى مخمّر كردهاند
خواجه بر مقتضاى صدق نيّت و صفاى طويّت از براى تعليم فرزند ارجمند خود استادى پيدا كرد كه از هنرپيشگان عالم طاق بود و در فضل و دانش سرآمدهء آفاق ، فرزند خويش بدان استاد دانا سپرد و وصيّت كرد . لمؤلّفه :
كه گر زانكه طفلم كند سركشى * سزد گر ز تن پوستش بركشى
به حكم طبيب ار نباشد عليل * نخواهد مگر خون خود را سبيل
نيارد كسى حكمت آموختن * كه مىبايدش راحت اندوختن
چون معلّم نيز به چشم فراست ، آثار نجابت و كياست در صفحات حال او مشاهده فرمود ، به تعليم كتاب و تلقين آداب اشتغال نمود به اندك مدّت آينهء قلب قابل او به صيقل تأمّل و تفكّر مجلّا « 3 » گشت و ابكار افكار او به حليهء ادراك بعضى علوم محلّا « 2 » شد و چنان كه طريق ارباب استعداد است ، در شش روز آنچه ياد گرفتى و استحضار كردى ، روز پنجشنبه نزد استاد عرضه داشتى . در اين اوقات كه پسر به اكتساب علم و آداب مشغول بود ، شبى پدر را با بعضى احباب و اصحاب اتّفاق [ طرب و نشاط ] « 4 » افتاد ، چون
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . يوسف ( 12 / 31 ) .
( 3 ) . رسم الخط آن در نسخه چنين است . همچنين كلمهء ( مبتلى ) را نيز در چند جا ( مبتلا ) نوشته .
( 4 ) . تصحيح قياسى ، در نسخه نيست .